رمان غزل عاشقی قسمت 6
فصل 6
قسمت اول
مهندس همایونی به قهقهه خندید و گفت:
-بله عجب روزایی بود.
آفاق بازو در بازوی نامزدش نشسته بود آیدین زیر چشمی به آیلار نگاه کرد و گفت:
-من تمام گذشته ها رو تو ذهنم نگه داشتم.
کتایون گفت:
-تولد آیلارم یادته؟ممکن نیست.
-چرا خوب یادمه رفتیم ویلای بزرگ.
زیبا گفت:
-اسمشم خودت گذاشتی.
-یادمه.
مهندس سالاری خندید و گفت:
-یادت باشه من باید تلافی کنم.
نگاه پرسشگر ش را به او دوخت مهندس سالاری ادامه داد:
-اسم بچه ات رو من می خوام انتخاب کنم.
-حتما.
آفاق گفت:
-هوم خبراییه؟چه محکم گفت حتما.
آیدین سرخ شد و همه به خنده افتادند شهاب گفت:
-آفاق می گفت شما اونجا نامزد دارید.
-نه نامزد که نه.
به آیلار نگاه کرد که بی تفاوت نشسته بود و گفت:
-نامزد نه.
آفاق با لحن معترضی گفت:
-پس النا کی بود؟
-مازدم نبود.
مهندس همایونی خندید و گفت:
-آفاق دیگه تو نکات ریز دقیق نشو
و دوباره همه به خنده افتادند آیدین به آیلار که با بی تفاوتی سر به زیر داشت نگاه کرد آفاق گفت:
-باشه اما منم خاطرات خوب تو ذهنم می مونه.
شهاب با اشتیاق گفت:
-منم خاطرات زیادی از بچگی هام تو ذهنم دارم
آفاق گفت:
--من خاطرات مشترک زیادی با داداشم و ....
به آیلار نگاه کرد و گفت:
-آیلار یادمه.
آیلار نگاهش کرد در چشمهای آفاق شیطنتی تلخ نشسته بود آیلار لبخند زد و گفت:
-ولی من چیزایی که برام مهم نباشه تو ذهنم نگه نمی دارم.
آفاق بور شده بود گفت:
-حتی آخرین خاطره ی مشترکمون؟
آیدین نگاهش کرد آیلار لبخند زد و گفت:
-حتما مهم نبوده که تو ذهنم نمونده.
-اتفاقا مهم بود چون باعث شد آیدین از ایران بره!
آیدین که اوضاع رو درک کرده بود گفت:
-نه!
آفاق به قهقهه خندید و آیدین آرام گرفت شهاب گفت:
-خب قضیه چی بود؟
همه نگاهها به طرف آفاق چرخید آفاق به مبل تکیه داد و گفت:
-یه مارجای جالب.
همایونی خندید و گفت:
-وقتی آفاق اینجوری صحبت می کنه یعنی باید اماده ی خندیدن شد.
آفاق سر خورده گفت:
-بابا واقعا که.
و همایونی که به زحمت سعی می کرد مانع خنده خود شود گفت:
-معذتر می خوام عزیزم.
کتایون چپ چپ به او نگاه کرد زیبا گفت:
-واسه منم جالب شد خب خاطره تون چی بود؟
آفاق به آیلار که می خندید نگاه کرد از خنده او آنقدر عصبانی شده بود که احساس کرد بخار داغی از سرش بلند می شود گفت:
-یادتون که می آید آیلار چه اخلاقایی داشت؟
خنده روی لبهای آیلار خشک شد سالاری با خنده گفت:
-چه جورم.
آیلار به پدرش که لبخند می زد نگاه کرد شهاب پرسید:
-چه اخلاقایی؟
-ببخشید آیلار جون اما چون شهاب نمی دونه من یه کوچولو واسه اش توضیح می دم از نظر تو ایرادی ندارد؟
آیلار سعی کرد بر خود مسلط باشه گفت:
-البته که نه!
-عزیزم آیلار جون تک فرزنده خانوادس.
-بله متوجه این موضوع شدم.
-عمو و خاله جون رو هم که می شناسی؟
-بله.
-آیلار رو خدا بعد از چند سال به عمو و خاله جون داده و.... می تونی حدس بزنی دیگه؟
مهندس همایونی با خنده گفت:
-یکی یه دونه....
و سهاب ادامه داد:
-خل ود....وای ببخشید!
صدای خنده بلند شد آیلار بی آنکه لبخند بزنه به آفاق خیره شده بود زیبا به آیلار نگاه کرد و خنده اش متوقف شد شهاب رو به آیلار کرد و گفت:
-معذرت می خوام منظوری نداشتم
-مهم نیست من آدم واقع بینی هستم.
آفاق گفت:
-می ذارید خاطره ام رو تعریف کنم؟
-بگو عزیزم.
-تولد آیلار جون بود و ما رفته بودیم اونجا زیبا جون دعوتمون کرده بود بریم اونجا.
رو به آیلار کرد و گفت:
-یادت اومد عزیزم؟
-من تولد های زیادی داشتم یادم نمیاد کدومو می گی؟
-آیلار آیدین رو برده بود تو اتاقش و ازش خوساته بود باهاش عروسک بازی کنه.
آیدین به قهقههه خندید آفاق در حالی که می خندید گفت:
-تصور کن آیدین عروسک بندازه روی پاش و بخوابوندش.
همه می خندیدند.
-واقعا که شهاب راست گفتی یکی یه دونه...
آیلار با ناراحتی گفت:
-چندانم خنده دار نیست.
همه ساکت شدند آیلار ایستاد و گفت:
-به نظر من که بیشتر مسخره بود تا خنده دار
آیدین هم ایستاد و گفت:
-آفاق منظوری نداشت.
قسمت اول
مهندس همایونی به قهقهه خندید و گفت:
-بله عجب روزایی بود.
آفاق بازو در بازوی نامزدش نشسته بود آیدین زیر چشمی به آیلار نگاه کرد و گفت:
-من تمام گذشته ها رو تو ذهنم نگه داشتم.
کتایون گفت:
-تولد آیلارم یادته؟ممکن نیست.
-چرا خوب یادمه رفتیم ویلای بزرگ.
زیبا گفت:
-اسمشم خودت گذاشتی.
-یادمه.
مهندس سالاری خندید و گفت:
-یادت باشه من باید تلافی کنم.
نگاه پرسشگر ش را به او دوخت مهندس سالاری ادامه داد:
-اسم بچه ات رو من می خوام انتخاب کنم.
-حتما.
آفاق گفت:
-هوم خبراییه؟چه محکم گفت حتما.
آیدین سرخ شد و همه به خنده افتادند شهاب گفت:
-آفاق می گفت شما اونجا نامزد دارید.
-نه نامزد که نه.
به آیلار نگاه کرد که بی تفاوت نشسته بود و گفت:
-نامزد نه.
آفاق با لحن معترضی گفت:
-پس النا کی بود؟
-مازدم نبود.
مهندس همایونی خندید و گفت:
-آفاق دیگه تو نکات ریز دقیق نشو
و دوباره همه به خنده افتادند آیدین به آیلار که با بی تفاوتی سر به زیر داشت نگاه کرد آفاق گفت:
-باشه اما منم خاطرات خوب تو ذهنم می مونه.
شهاب با اشتیاق گفت:
-منم خاطرات زیادی از بچگی هام تو ذهنم دارم
آفاق گفت:
--من خاطرات مشترک زیادی با داداشم و ....
به آیلار نگاه کرد و گفت:
-آیلار یادمه.
آیلار نگاهش کرد در چشمهای آفاق شیطنتی تلخ نشسته بود آیلار لبخند زد و گفت:
-ولی من چیزایی که برام مهم نباشه تو ذهنم نگه نمی دارم.
آفاق بور شده بود گفت:
-حتی آخرین خاطره ی مشترکمون؟
آیدین نگاهش کرد آیلار لبخند زد و گفت:
-حتما مهم نبوده که تو ذهنم نمونده.
-اتفاقا مهم بود چون باعث شد آیدین از ایران بره!
آیدین که اوضاع رو درک کرده بود گفت:
-نه!
آفاق به قهقهه خندید و آیدین آرام گرفت شهاب گفت:
-خب قضیه چی بود؟
همه نگاهها به طرف آفاق چرخید آفاق به مبل تکیه داد و گفت:
-یه مارجای جالب.
همایونی خندید و گفت:
-وقتی آفاق اینجوری صحبت می کنه یعنی باید اماده ی خندیدن شد.
آفاق سر خورده گفت:
-بابا واقعا که.
و همایونی که به زحمت سعی می کرد مانع خنده خود شود گفت:
-معذتر می خوام عزیزم.
کتایون چپ چپ به او نگاه کرد زیبا گفت:
-واسه منم جالب شد خب خاطره تون چی بود؟
آفاق به آیلار که می خندید نگاه کرد از خنده او آنقدر عصبانی شده بود که احساس کرد بخار داغی از سرش بلند می شود گفت:
-یادتون که می آید آیلار چه اخلاقایی داشت؟
خنده روی لبهای آیلار خشک شد سالاری با خنده گفت:
-چه جورم.
آیلار به پدرش که لبخند می زد نگاه کرد شهاب پرسید:
-چه اخلاقایی؟
-ببخشید آیلار جون اما چون شهاب نمی دونه من یه کوچولو واسه اش توضیح می دم از نظر تو ایرادی ندارد؟
آیلار سعی کرد بر خود مسلط باشه گفت:
-البته که نه!
-عزیزم آیلار جون تک فرزنده خانوادس.
-بله متوجه این موضوع شدم.
-عمو و خاله جون رو هم که می شناسی؟
-بله.
-آیلار رو خدا بعد از چند سال به عمو و خاله جون داده و.... می تونی حدس بزنی دیگه؟
مهندس همایونی با خنده گفت:
-یکی یه دونه....
و سهاب ادامه داد:
-خل ود....وای ببخشید!
صدای خنده بلند شد آیلار بی آنکه لبخند بزنه به آفاق خیره شده بود زیبا به آیلار نگاه کرد و خنده اش متوقف شد شهاب رو به آیلار کرد و گفت:
-معذرت می خوام منظوری نداشتم
-مهم نیست من آدم واقع بینی هستم.
آفاق گفت:
-می ذارید خاطره ام رو تعریف کنم؟
-بگو عزیزم.
-تولد آیلار جون بود و ما رفته بودیم اونجا زیبا جون دعوتمون کرده بود بریم اونجا.
رو به آیلار کرد و گفت:
-یادت اومد عزیزم؟
-من تولد های زیادی داشتم یادم نمیاد کدومو می گی؟
-آیلار آیدین رو برده بود تو اتاقش و ازش خوساته بود باهاش عروسک بازی کنه.
آیدین به قهقههه خندید آفاق در حالی که می خندید گفت:
-تصور کن آیدین عروسک بندازه روی پاش و بخوابوندش.
همه می خندیدند.
-واقعا که شهاب راست گفتی یکی یه دونه...
آیلار با ناراحتی گفت:
-چندانم خنده دار نیست.
همه ساکت شدند آیلار ایستاد و گفت:
-به نظر من که بیشتر مسخره بود تا خنده دار
آیدین هم ایستاد و گفت:
-آفاق منظوری نداشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:29 توسط 之дђяд
|