رمان غزل و آریا قسمت 22
فصل ۲۲
باز دوباره شروع کردی، تو دیگه داری کفر منو بالا میاری غزل! متوجه شدی. متوجه شدی که رفتارت روز به روز داره بدتر می شه، اخه من چه گناهی...
- صبر کن ببینم، تو چه گناهی کردی؟ تو هیچ گناهی نکردی، گناه از منه! فکر می کردم وقتی با هم بیاییم اینجا بالاخره هم رشته ایم، می ریم تماشای موزه ها، گالری ها، تابلوهای نقاشای معروف دنیا را می بینیم، دوباره می ریم دانشگاه، توی رشته ی خودمون ادامه ی تحصیل می دیم، اما هیهات....
- هیهات که چی؟
- هیهات، ای وای بر من و دل امیدوار من....
- باز که خانم شعر فرموده ن؟!
- خب چی بگم؟ به تو چی باید بگم؟ میدونی بجای تمام اون کارائی که آرزو داشتم تو چیکار کردی؟ توی این مدت با این همه امکاناتی که اینجا برای یه دانشجوی هنر بود چیکار کردی؟ تو فقط فکر عیاشی بودی، یا به کازینو رفتی یا دیسکوتیک، یا منو بردی به این بار یا به اون سالن رقص، کارت شده خوردن و خوابیدن و نوشیدن و قمار کردن....
- همچین می گه قمار که هر کی بشنوه فکر می کنه من قمار بازم، خب معلومه که وقتی آدم میره کازینو می خواد بازی کنه، عیبم نیست، همه همین کارو می کنند. تازه وقتی که داریم ، می تونیم، باید از زندگی مون لذت ببریم، می فهمی لذت!! حتماً انتظار داشتی دوران ماه عسل و اوایل ازدواجم رو با نقاشی کشیدن وکتاب خواندن بگذرونم؟ هان؟
- خب مگه چه عیب داره؟ تازه...
- کور خوندی.
- عادل!
غزل با تحکم و صدای بلند گفت عادل. سکوت فضای خانه را پر کرد. غزل که احساس کرد خیلی بلند داد زده، سعی کرد جلوی عصبانیتش را بگیرد، اما نمی توانست حرف دلش را نزند:
- هیچ متوجه هستی داری چطوری حرف می زنی؟ مگه مالاتیم؟ این حرفهای چاله میدونی چیه، کور خوندی! تو خجالت نمی کشی، تازه از چی داری دفاع می کنی، مگه زندگی خوردن و رقصیدن و...
- پس چیه؟ هان! از نظر حضرت خانم زندگی چیه؟! بفرمایین، بفرمایین بگین تا منم بدونم!
- هیچی! همینه که تو می گی!
غزل احساس می کرد هر چه بگوید زیادی است. پالت رنگ را روی میز گذاشت، بلند شد، می خواست تنها باشد، اندیشید:
- نیمه کاره می مونه که بمونه!
به اطاقش رفت و در رابست.
عادل نمی دانست چکار کند، درحالی که راه می رفت زمزمه می کرد:
- بابا من که کار اشتباهی نکرده م، دارم زندگی می کنم. داریم زندگیمونو می کنیم، اما اون مرتب اشکال می گیره و قر می زنه، قرار نبوده که تارک دنیا بشیم! اینهمه امکانات هست، چرا استفاده نکنیم؟ خانم انگار انتظار دارن دوتایی بشینیم مثه بچه مکتبی ها به درس خوندن یا نقاشی کشیدن، تفریحشون هم یعنی تماشای تابلو و موزه! اخه اینم شد زندگی؟ شایدم بهانه س!
می اندیشید:
- نکنه فیلش یاد هندستون کرده، یاد دوستاش افتاده!
حتی فکر آریا عادل را دیوانه می کرد، حس می کرد شوهری است که همسرش به او خیانت کرده است...
- آخه اونا که ارتباطی با هم نداشتند، تازه این قبل از ازدواج ما بوده، اونم اگه بوده، که نبوده!
- غزل حق نداشته کسی رو دوست داشته باشه، اگه کسی رو دوست می داشت، بیخود کرد با من ازدواج کرد!
عادل عصبانی شد. همینطور که قدم می زد، تا نزدیکیهای اطاق غزل رفت، اما برگست:
- بیخود! اصلاً نمی رم سراغش، فکر می کنه نوبرشو آوردهً باید محلش نگذارم،کم محلی! کم محلی آدمش می کنه. امشبم باید برم بیرون، باید به یکی از بچه ها زنگ بزنم و بریم یه جای حال، مخصوصاً باید طوری برم که غزل هم بفهمه کجا دارم می رم و با کی می رم، اصلاً باید با چند تا از دخترا پسرا بریم، آره اینجوری بهتره، میریم دیسکوتیک!
شروع به گرفتن شماره تلفنی کرد:
- سلام مجی جون، آره... قربانت، نه مریضه، حالش خوب نیست! ببینم امشب چیکار می کنی؟
- خیلی عالیه، آره به دوست دخترت هم زنگ بزن، بگو با یکی از دوستاش بیاد.
- آره خوبه، باشه، یکساعت دیگه خوبه، خداحافظ تا یک ساعت دیگه، قربانت.
لبخندی از روی رضایت بر لبهای عادل نشست و از جا بلند شد، باید خودش را آماده می کرد.
غزل هنوز گریه می کرد. از وقتی وارد اتاق خوابشان شد، خودش را روی تخت انداخت و بی اراده شروع به گریه کرد. نفهمید که چقدر گریه کرد و یا در بیرون اتاق چه گذشت، او داشت به خودش فکر می کرد و کاری که کرده بود....
- حقمه، هر چی بکشم حقمه، خودمو گول می زدم، من که اونو می شناختم، بیخود فکر می کردم می شه، معلوم بود تفاهم نداریم، به کی لج کردم؟ به کجا؟ خودمو با دست خودم انداختم توی چاه، توی چاله.... با یه خوک، با یه حیوون ازدواج کردم.زندگیش فقط خوردن و خوابیدنه و... یه حیوون، به تمام معنا، آخه قرار نبود اون چیزی از هنر بفهمه، اما آخه یعنی اینقدر؟ مگه می شه؟
سه ماه از ازدواج آنها می گذشت. با پولی که پدر عادل داشت هیچ کاری برایشان غیر ممکن نبود! بعد از ورود به آمریکا ساکن لوس آنجلس شدند. خانه ای که خریدند در یک شهرک آرام قرار داشت. چند همسایه ی ایرانی هم داشتند، آنها ارمنی بودند.
- چه آدمهای خوبی!
وقتی فهمیدند همسایه های جدیدشان ایرانی هستند و تازه ازدواج کرده، از هیچ کمکی دریغ نکردند، هر چند عادل خوشش نمی آمد:
- یعنی چه این ادااطوارها؟ اینجا دیگه باید ایران فرق داشته باشه، ما کاری با اونا نداریم.
اما غزل از همان روزهای اول احساس می کرد به درد و دل با دیگران نیاز دارد، خصوصاً کسی که زبانش را بفهمد و اولین کاری که کرد تلفن به زهرا بود، دختر فاطی خانم.
- آخ فدات بشم غزل جون، اگه بدونی چقدر منتظر تلفنت بودم...
- تلفن من؟ چرا؟ مگه...
- آره، مادر زنگ زد و قضایا را برام تعریف کرد. اگه بدونی چقدر دلواپس توه؟ آنقدر سفارش تورو کرده که نگو، گفتم مطمئن باش. غزل مثه خواهر منه.
صدای گریه ی غزل باعث شد که زهرا خانم حرفش را قطع کند و بپرسد:
- چیه غزل جان؟ گریه می کنی؟ آهان از غربته، همه همینطورن،روزای اول همینطوره، مال دوریه، دوری از پدر و مادر و...
اما گریه غزل علتی غیر از اینها داشت. با هم قرار گذاشتند. زهرا آدرس گرفت و به دیدن غزل آمد، هر چند عادل از او خوشش نیامد.
- من از این تازه به دوران رسیده ها خوشم نمیاد، دختر کلفت، دختر کلفته! حتی اگر زن رئیس جمهور بشه! خوشم نمیاد با اون رفت و آمد کنی.
اما غزل توجهی نکرد. تنها امید او در این دیار غربت زهرا بود، و زهرا هم الحق سعی می کرد به غزل سخت نگذرد، هر چند مشکل جای دیگری بود. غزل اشتباه کرده بود، اشتباهی بزرگ!
و حالا دوباره دعوا کرده بودند. غزل به پشت روی تخت دراز کشیده بود، فهمید که عادل از خانه بیرون رفته اما خیلی از جایش تکان نخورد. داشت به زندگیش فکر می کرد، به گذشته، به حال. مخصوصاً به چند ماه گذشته، به روزهایی که با شیدا قهر کرد و بعد...
- چقدر من احمق بودم! خدای من طفلک آریا حالا چیکار می کنه؟ میدونستم که عاشقمه، اما... کاشکی از استاد خداحافظی کرده بودم، مسلماً نمی گذاشت اینکارارو بکنم... آخ خدا، چقدر به خودم ظلم کردم!
یادش به اولین باری افتاد که این کلمه را گفته بود. داشت با مادرش تلفنی صحبت می کرد. هنوز حرفش تمام نشده بود که شنید:
- ظلم؟ دختره ی بی عقل تو بهترین کار ممکن رو کردی، سعی کن خوش بگذرونی، خوش! می فهمی؟ دخترم گوشی رو میدم پدرت...
- سلام بابا، ینگه دنیا چطوره؟ خوش میگذره؟ کجاها رفتی؟ چیا دید؟ عادل خوبه؟وضع چطوره؟ خوش هستین؟
خوش! خوش! غزل از این واژه عقش می گرفت، هر بار که با پدر و مادرش تماس گرفته بود قبل از آنکه درد دلش باز شودف از خوشی می گفتند، خوش گذروندن!
- خدایا چکنم؟ چیکار کنم، خودم کردم...
درست از هفته ی اول به بعد این حال را داشت. در هیچ موردی با هم تفاهم نداشتند و عادل فکر می کرد حق با اوست، یکی بخاطر آنکه مردست و دوم بخاطر آنکه پول دارد...
- چی کم داری؟ شیر مرغ و جون آدمیزاده هم بخوای برات فراهم می کنم! اینجا آمریکاست، می فهمی آمریکا! کافیه ارداه کنی، هر چی.... هر چی که بخوای!
وای که چقدر این آدم نمی فهمید! نمی فهمید که نیازهای یک انسان فقط خوردن و خوابیدن و با زن بودن نیست. باید یک کاری می کرد، یک حرکتی، تلاشی. باید از ادامه این وضع جلوگیری می کرد.
- دیگه بسه! از همین حالا به بعد رابطه زن و شوهری مونو قطع می کنم، منکه حیوون نیستم که فقط نیازهای جسمی آقا رو برآورده کنم!
غزل بلند شد، انگار این تصمیم نیروی جدیدی به او تزریق کرده بود. فکر آنکه می تواند حداقل به این طریق جلوی شوهرش بایستد، امیدوارش می کرد
- شوهر؟! خوبه که حتی توی ذهنم اونو شوهرم نمیدونم! اون عادله، فقط عادل. عادل صارمی
هنوز سه ماه از زندگی مشترکشان نگذشته بود که کار به اینجا رسید. غزل در افکار خودش زندگی دیگری را تصور می کرد و عادل با خواسته های خودش به یک زندگی دیگر مشغول بود. غزل کتابی برداشت و شروع به مطالعه کرد. خودش نفهمید که کی خوابش برد، هر چه بود امشب لحظه هایش را به خواست خودش گذرانده بود!
- گور پدر اون! هر جا که می خواد رفته باشه! هر وقت هم می خواد برگرده! فکر کرده اینجوری منو تحت فشار قرار می ده! مخصوصاً به دوستش مجتبی می گه: سعی کن با دوست دخترت بیای! بهش بگو دوستش رو هم بیاره! فکر می کنه من حسودیم می شه؟! اونقدر با این دختر و اون دختر برو تا بترکی!
غزل خوابش برد..
نصفه های شب عادل به خانه برگشت. شاید ساعت سه بعد از نیمه شب بود که برگشت. روی پاهایش بند نبود، تلو تلو خوران خودش را به اطاق خواب رساند و دستگیره ی در را چرخاند، اما در بسته بود. یکی دوبار دستگیره رابه پایین فشار داد اما در باز نشد. با صدای بلند گفت:
- غزل ... غزل این در قفل شده، بازش کن.
شاید فکر می کرد غزل به خاطر تنهایی اش در اطاق خواب را قفل کرده و حالا می خواست بیدارش کند تا او در اطاق را به رویش باز کند، اما خبری نشد. دوباره بلند تر تکرار کرد:
- گفتم در اطاق قفله! پاشو بازش کن، منم عادل.
اما خبری نشد، هر چه داد زد، خبری نشد. غرغر کنان به هال برگشت و روی یک کاناپه ولو شد. فقط کفشهایش را کند:
- مـ...مـ... معلوم نیست خوا... خواب مرگ رفته این زن که بیدار نمی شه؟! بذار نشه.
اما غزل بیدار شده بود و می شنید، سر و صدای عادل بیدارش کرده بود و غزل حتی گلایه های زیرزبانی اورا می شنید و جواب داد:
- فکر کردی، حالا ببین!
وصبح روز بعد عادل متوجه رفتار او شد، همسرش درست مثل زمان دانشجوئی شان شده بود! سرسنگین و جدی!
- سلام خانوم خوشگله، خوب خوابیدی؟
- متشکرم.
- متشکرم؟
- چی باید بگم؟
عادل متوجه شد، گفت:
- هیچی....
و به آشپزخانه رفت، صبحانه را خورد، اما آن روز شروع دوره ای جدید در زندگی آنها بود.
- کاری نداری عادل؟
- کجا؟ همینطور بی مقدمه راهی شدی؟
- مقدمه نمی خواست، با زهرا خانم قرار دارم. میخواهم امروز را با هم باشیم، یه کمی گردش توی پارک جنگلی و بعدشم ناهار می خوریم و غروب برمی گردم.
- چرا غروب؟
- برای دیدن زیبایی هاش، خداحافظ!
عادل جواب نداد، باورش نمی شد که هنوز چند ماه از عروسی اش نگذشته، عروسش یکساله نشده، با او اینطوری برخورد کند!
- باشه، حالا رهف برو تا بریم! بتاز تا بتازیم!
و لجبازی آن دو شروع شد، هر کدام علاقه های شخصی خودشان را دنبال کردند. اما تفریح ها و علاقه های آن دو زمین تا آسمان با هم تفائت داشتند! غزل تمام لحظه هایش را با نقاشی و مطالعه و تفریحات ارزشمند می گذراند، اما عادل شبانه روز در بارها و دیسکوتیک ها و کازینوها پلاس شد!
- سلام زهرا خانم.
- سلام غزل جان، چطوری عزیزم؟
- قربان شما، خوبم.
- خب خیلی خوش آمدی، من آماده ام. می خواهی همین حالا بریم بیرون؟ می تتونیم همینجا با هم یک چای بخوریم و گپی بزنیم و بعد بریم. هر جور که دوس داری.
- والا میل میل شماست، اما بدهم نیست که یه چایی...
- پس بشین تا برات بیارم.
و خوردن چای همان و دوساعت گپ دوستانه هم همان.
- دیروز مادر تلفن کرد، خیلی دلش پر بود. گفتم قطع کن و خودم زنگ زدم. مثه ابر بهار گریه می کردف مثه اینکه توی اون خونه فقط مادره که دوری تو رو حس می کنه...
- اینو که خودم می دونستم.
- اما نمی دونستی که موندن مادر فقط بخاطر توه، و حالا که دیگه تو اونجا نیستی، احساس می کنه وجودش اونجا زیادیه، میدونی...
یاد فاطمه خانم چشمهای غزل را پراز اشک کرد.
- بیا دستمال بردار، من واقعاً موندم که...
- منم دلم برای فاطمه خانوم تنگ شده.
- مادر بیش از تو ناراحتهف می گفت می خواد از خونه ی شما بره، می گفت دیگه طاقت نداره، آقا و خانم اصلاً باهاش نمی سازن، یعنی با هم نمی خوانند. می گفت تا غزل خانوم اینجا بود، بخاطر اون تحمل می کردم، اما دیگه نمی تونم!
- می فهمم، می دونم چه می کشه!
- از آقای صدر و میمنت خانم چه خبر؟ مرتب باهات تماس می گیرن؟
- آره ولی ای کاش نمی گرفتن، کارشون شده پرسیدن اون چیزایی که دوس دارن، نادر یعنی پاپا از پول و اینجور چیزا می پرسه و می می هم از کازینو و پوکر... باور می کنین، دختر یکی یه دونه شونو فرستادن تو دیار غربت، به جای اینکه بپرسن حالش چطوره؟ خوشبخت هست یا نه؟ سؤالاشون شده اینا! نمی دونین زهرا خانم چقدر پشیمونم!
- نه دیگه، قرار نشد از این حرفا بزنی، ببین عزیزم غیر از درد و دلای خودت، مادر هم همه چیز را برام گفته، اما مگه می شه آدم دم به ساعت یه تصمیمی بگیره و بعد بزنه زیرش؟
غزل حرف زهرا خانم را قطع کرد و گفت:
- مسئله دم به ساعت نیست! من فقط یک تصمصم اشتباه گرفتم، اونهم ازدواج با عادل بود.
- ما کاری به درست یا غلط بودن این کار نداریم، حالا مهم اینه که تو سر تصمیمت بایستی، میدونی این مهمترین تصمیم یک انسن در تمام زندگیشه. آدما حتی اگه از یه پدر و مادر بدنیا اومده باشن و یه جور بزرگ شده باشن، بازم با هم فرق دارن، قدیمیا گفتن دوتا شیشه رو هم که بذاری بغل هم، به هم می خورن و صدا می دن.
غزل حرف زهرا خانم را قطع کرد و با تعجب گفت:
- برام خیلی عجیبه، شما دارین حرفای فاطمه خانومو می زنین! شما که تحصیل کرده ی آمریکائین و سالهاست اینجا زندگی می کنید؟
- درست حدس زدی، عین حرفهای مادرمه! مهم نیست حرف مال کی باشه، مهم درست یا غلط بودن حرفه. آدما وقتی با هم ازدواج می کنند مدتها اصطکاک دارند تا بالاخره همدیگه رو بفهنن و با یه کمی کوتاه آمدن و یه کم گذشت به تفاهم برسند. اگه قرار باشه با اولین مشکل حرف از اشتباه کردم و نمیدونم جدائی و اینها بزنن که نمی شه!
- نه زهرا خانم، شما منظور منو متوجه نشدین. من این مراحل را طی کردم، من عادل رو توی دانشگاه می شناختم، رفت و اومد داشتیم. اخلاق و رفتارشو می دونستم، من با خودم لجبازی کردم! به خودم ظلم کردم. من بخاطر لجبازی با دیگران به خودم ضربه زدم!
- اگه اینطوره که اصلا! نمیدونم چی بگم! آخه مگه میشه آدم بخاطر لجبازی با دیگران خودشو توی چاله بندازه؟
- بدتر، توی چاه! اما من انداختم!
- چائیت سرد شد، بذار عوضش کنم.
روز خوبی بود.شاید اولین روزی بود که غزل دلش را تمام و کمال برای زهرا خانم باز کرد. زنها حرف همدیگر را خوب می فهمند. و انروز هم گذشت، اما عصر که غزل به خانه آمد، عادل آماده ی بیرون رفتن بود و دیگر لجبازی آن دو شکل مشخصی به خودش گرفت. غزل برای خودش نقاشی می کرد، به زهرا خانم سر می زد، مطالعه می کرد. عادل هم برای خودش این بار و آن کازینو را زیر پا در می کرد. عادل فکر می کرد بالاخره غزل خسته می شود و دست از کارهایش برمی دارد، اما اینطوری نبود و بالاخره یک شب که عادل دیروقت به خانه برگشت، بی آنکه بخواهد، شروع به فحاشی کرد. بدون هیچ دلیلی از پشت در اطاق خواب شروع کرد:
- آهای! با توام، زودباش در رو باز کن، من بهت دستور می دم.
- برو بخواب عادل، صبح با هم صحبت می کنیم.
- من صبح و این حرفا سرم نمی شه! من شوهرتم و بهت دستور می دم در رو باز کنی، فکر کردی شهر هرته؟ تو زن منی! باید شبها پیش من باشی.
غزل با عصبانیت فریاد زد:
- تو حال طبیعی نداری، برو توی اطاق خودت بخواب تا صبح.
- تو دررو باز نکنی، نمی رم.
غزل در را باز کرد. در حالی که سرخ شده بود. با عصبانیت گفت:
- اینهم در! فرمایش دیگه ای هم بود؟
عادل داخل شد. لب تخت نشست و گفت:
- حالا بیا پهلوی من.
غزل در حالی که داشت منفجر می شد از اطاق خارج شدو در حالی که می رفت گفت:
- پس تو اونجا بخواب! من توی هال می خوابم.
اما مگر عادل دست بردار بود؟
- من امشب ول کن تو نیستم.
و دیگر دعوا اجتناب ناپذیر شد، اول حرفها درشت شد و بعد فحش بود که درفضا رها می شد.
- خجالت نمی کشی مرد؟ داری مثل نقل و نبات فحش قسمت می کنی، فکر نمی کنی فردا چه جوری می خوای تو صورت من نگاه کنی؟
اما عادل دست بردار نبود و عاقبت مچ دست غزل را گرفت و سعی کرد از جا بلندش کند.
- دستمو ول کن.
- بلند شو، بهت می گم بلند شو.
و وقتی عادل متوجه مقاومت غزل شد، دست درآورد! شاید فکر نمی کرد کار به اینجاها بکشد اما کشید و اولین سیلی، غزل را مثل ماده ببری خشمگین به طرف عادل کشاند! عادل مجبور شد از هر چه در دسترس بود استفاده کند، حتی از کمربندش.
- خیال کرده! زنیکه لگوری، زیر سرش بلند شده! فکر کرده من خرم! حتماً دلت هوای اون پسره ی جعلق رو کرده! اون جوجه فکلی گشنه گدارو! پدر تو در می آرم، می کشمت....
نه که غزل آرام ایستاد و کتک خورد، نه، او هم تا می توانست زد، اما با اولین ضربه ی عادل یک چیزی در و جود غزل شکست! چیزی که غزل فکر می کرد دیگر درست نخواهد شد.
- دیگه نمی شه، تو خرابش کردی! بدجوری خرابش کردی! جوری خرابش کردی که دیگه درست نشه!
و همانوقت راهی شد، راهی منزل تنها کسی که در آمریکا می شناخت، یعنی تنها کسی که می شد به او پناه آورد:زهرا خانم!
- کیه؟ کیه؟
- منم، غزل زهرا خانم!
- چی؟ تو؟ اینوقت شب؟!
و با باز کردن در متوجه ی وضعیت غیرعادی غزل شد:
- چی شده؟ تو با ت چیکار کردی؟ این چه وضعیه؟
غزل خودش را در آغوش زهرا خانم انداخت. گریه به او مجال حرف زدن نمی داد. گریست... غزل یک دل سیر گریست. همه ی دردهایش را گریست و از آن شب در خانه ی زهرا خانم ماندگار شد.
معلوم هست این اردوی تحقیقی تفریحی کجا هست؟ اینرا ژاله وشیدا از مرتضی پرسیدند. مرتضی که یک آگهی دست نوشته در دست گرفته بود، با خنده جواب داد: -آهان این دیگه بیست سؤالیه. مسئله مهم اینه که این اردو را من ترتبی دادم. اصلاً هم ربطی به دانشگاه نداره. تازه خبر ندارین، همه ش مهمون منید! هرچندتا که باشین! شیدا درحالی که به شدت می خندیدید گفت: - نه بابا؟ از کی تا حالا اینقدر دست و دلباز شدید؟ ژاله اضافه کرد: - تازه نه برای یکی و دوتا. جناب صادق می فرمان هر تعدادی که بیان! و رو به مرتضی اضافه کرد: - شاید همه ی بچه های کلاس بخوان بیان؟ - خب قدمشون روی جفت چشماش!
ش آخر چشماش را طوری ادا کرد که بین م وشین مشکوک بود! ژاله فوری مچش را گرفت:
- بله روی چمشای کی؟ چشمام یا چشماش؟
- خب همونکه اول گفتین.
- یعنی روی چشمام.
- بله درسته، یعنی دقیقاً همینکه فرمودین.
ژاله متوجه ی کلک تازه مرتضی نشده بود اما شیدا با خنده گفت:
- نگو ژاله جان. منظورش چشمای توه! آقارو!
هر دو ادای دویدن به طرف مرتضی را درآوردند. او هم در حالیکه دستش را بصورت حایل جلوی صورتش می گرفت، گفت:
- بابا غلط کردم. بخشیدش، بچه س، خارج از شوخی قدم همه روی چشماش. جداً روی چشماش، روی چشمان میزبان.
- میزبان؟
هردو باهم پرسیدند ومرتضی گفت:
- بله میزبان! به زودی هم می فهمید کیه! فقط سعی کنید بچه هایی بیان که با حال باشن، حالگیری نکنن.
شیدا باز هم خندید و گفت:
- توی کلاس ما حال گیری وجود نداره. فقط یه نفر هست اونم...
- آقای مرتضی صادقه!
انرا شهریار گفت که جمله های آخر آنها را شنیده بود.
- به به حضرت آقام تشریف آوردند؟ خودشون کم بودند، تو هم اومدی کمکشون؟
- قضیه چیه؟
- والا قضیه از این قراره که....
ژاله برای شهریار تعریف کرد و قرار شد شهریار از بچه هایی که داوطلبند، ثبت نام کند. مرتضی پشت سر شهریار داد زد:
- حواست باشه. مدت سه روز! همه مخارج با میزبان، لباس و وسائل شخصی یادشون نره...
ژاله بلندتر از مرتضی گفت:
- یعنی بعضی ها فکر می کنند ممکن است کسی بدون لباس هم بیاد؟
- والا از شما بعید نیست، ممکن است.....
بچه ها ثبت نام کردند. چهارده نفر داوطلب شده بودند. شهریار ورقه ی اسمها را به مرتضی داد.
- خب پسر بهشون بگو آماده باشند تا من ساعت و روزشو خبر بدم. در هر صورت آخر این هفته ش. اصلاً نه، از همین حالا بگو روز چهارشنبه ساعت.... ساعت پنج.... نه دیره، ساعت چهر صبح، قرار دم در دانشکده ، فهمیدی؟
شهریار شنیده بود. فقط چند تایی اعتراض داشتند که ساعت چهار زوده:
- آخه چرا ساعت چهار؟ باید خوابمونو حروم کنیم؟
- خب دیگه، اینجوری گفتن، یعنی آقای صادق که...
و چهارشنبه رسید. مرتضی با راننده ی اتوبوس یک ربع به چهار قرار گذاشته بود. اتوبوس سر ساعت رسید و اریا و مرتضی را سوار کرد و راهی در دانشگاه شدند.
- وای آریا! تو؟
- آقای سپهر شما کجا بودید؟
- سلام آریا جان، سلام.
- خدارا شکر که دیدمت. کجا بودی این مدت؟
- اقای سپهر سلام.
- سلام آقای سپهر.
بچه ها از دیدن آریا نه تنها خوشحال، که شوکه هم شده بودند. باور نمی کردند او دوباره پیش آنها برگردد!
- سلام برهمه، خوش اومدین بچه ها!
مرتضی اول همه را ساکت کرد و بعد گفت:
- معرفی می کنم آقای آریا سپهر. دانشجوی سابق رشته ی نقاشی دانشکده هنر دانشگاه تهران و میزبان فعلی دانشجویان رشته ی نقاشی!
- وای! بس کن دیگه!
- نکنه می خواد همه شو بگه! دانشجویان رشته ی نقاشی دانشکده هنر.....
همه خندیدند. بچه ها شاد و سرحال بودند. سؤالها با خنده وش ادی شروع شد:
- کجا می ریم؟
- تا حالا کجا بودی آریا؟
- آقای سپهر از کی تا حالا...
و مرتضی جواب همه را داد:
- بچه ها ما همه مهمون آریائیم. داریم می ریم ویلای آریا که سه روز بخوریم و بپاشیم و خوش بگذرونیم. اگه بدونین چه جائیه! بهشت! باور کنین بهشته! حالا می بینین فقط باید چهار پنج ساعت صبر کنین.
یکی از بچه ها حرف مرتضی را برید:
- چهار پنج ساعت؟
و آریا جواب داد:
- برای رسیدن به جنگل و دریا زیاده؟
همه هورا کشیدند. اما زمزمه هایی هم از گوشه و کنار به گوش می رسید و البته مخاطب این سؤالها غیر از ژاله و شیدا و مخصوصاً مرتضی نبودند. چرا که همه فکر می کردند آنها بیش از بقیه اطلاع دارند.
- مال خودشه یا فامیلاش؟
- از کی تا حالا استاد سپهر ویلادار شدن؟
- راستی راستی مال اونهاست؟
و پاسخ همه سؤالها خبر نداریم، ماهم نمیدانیم بود. البته مرتضی اضافه می کرد:
- والا مثه اینکه ارث بهشون رسیده، گوئی به اریا رسیده....
و رسیدند. بچه ها در محوطه ویلا پخش شدند. فضای گسترده و طبیعی همه را شاد و بی پروا کرده بود.
- وای چقدر قشنگه!
- چه خونه ای!
- این چادرا چیه؟
- اینا مال ماست. اونایی که دلشون می خواد توی هوای آزاد بخوابند!
آریا از هیچ چیز دریغ نکرده بود. دلش می خواست تا آنجا که ممکن است به بچه ها خوش بگذرد.
وجود استاد سپهر در ویلا بعنوان سرپرست اردو پدر و مادر بچه ها را مطمئن کرده بود.براستی هم هیچکس کاری که خارج از شأن یک دانشجو باشد انجام نداد. هر کدام از بچه ها با چند تایی طرح و تابلو به خانه برگشتند. تابلوهایی که بعضی شان چند بیتی از شعرهای استاد سپهر را در حاشیه داشتند. حاصل کار ارزشمند بود. واقعاً هم خوش گذشت. سه روزی که برای همه جزو خاطرات زیبای دوران تحصیل ثبت شد. مخصوصاً برای دو نفر: شیدا و مرتضی! و اینرا آریا وقتی فهیمد که چند روز بعد از اردو مرتضی به او سر زد. در خانه ی خودش بود که مرتضی وارد شد. با کلید خودش در را باز کرد. طبق معمول اول کمی شوخی کرد اما وقتی آریا با سینی چای از آشپزخانه برگشت، گفت:
- تو باورت می شه آریا؟
- چی رو؟
- اینکه... اینکه... یعنی میدونی، اینکه شیدا... شیدا به من....
آریا که مدتها بلند نخندیده بود، با صدای بلند به خنده افتاد:
- پس خیاط هم در کوزه افتاد! پس خود آقای مرتضی خان صادق هم بله؟ اما من فکر می کردم آخرش ژاله خانم تورت کنند،نه...
- دس وردار آریا. همه چیز که شوخی نیس!
- ا؟ چه عجب؟! یادشون رفته حضرت آقا که همه عالم و آدم رو به مسخره می گرفتن؟! حالا برای من صدا کلفت می کنند که همه چیز شوخی نیس! همیشه شعبون یه بارم رمضون! گوسفند از جوی پرید، دنبه ش رفت بالا، بزه گفت آی دیدم دیدم! گوسفنده گفت ما یه عمر می دیدیم و هیچی نمی گفتیم، حالا تو یه بار دیدی، دادت رفته به هوا؟! بله آقا....
مرتضی در حالیکه ادای انگشت حیرت گزیدن را در می آورد، گفت:
- نیگا؟! نیگا چه زبونی درآورده مرد شکست خورده ی ما؟!
- فقط می خواستم بدونی! خدارو شکر می کنم که مزه شو چشیدی!خب حالا دیگه شوخی بسه. قضیه چیه؟
- یعنی تو متوجه ی هیچ چی نشدی؟
مرتضی فکر می کرد آنچه در مغز او و شدا می گذشته، یا حرکاتی که گاه از یکی شان سر می زده و نشان می داده که به یکدیگر علاقه دارند، همه را متوجه کرده!
علاوه برآن آریا مدتها بود که دانشگاه نمی رفت تا ان دو را ببیند. تازه آریا بیشتر وقتها توی حال خودش بود.
- من آنقدر به سر خودم هست که...
- یعنی اصلاً...
- نه اصلاً ماوجه نشدم! برام تعریف کن چطوری شروع شد؟
مرتضی سرخ شد. سرش را پایین انداخت. انگار رویش نمی شد در صورت آریا نگاه کند. خجالت می کشید. او در یک خانواده ی سنتی بزرگ شده بود. پدرش عطاری داشت. حاج عباس صادق مردی بود که هیچوقت با بچه هایش بیش از حد لزوم صحبت نمی کرد. مادر مرتضی هم که همیشه مشغول انجام کاری بود.
- مگه کار خونه مهلت می ده؟ به زبون آسونه پنج تا بچه رو بزرگ کردن !
آریا دوباره پرسید:
- نمی خوای بگی؟ نکنه خجالت می کشی؟
مرتضی جواب داد:
- آره خجالت می کشم. می دونیف درسته که من و تو با هم دوستیم و خیلی هم صمیمی هستیم. اما تو هیچ چی از زندگی من نمی دونی. در صورتیکه من حتی شماره شناسنامه ی همسایه های شما را بلدم. آره جدی می گم. سیر تا پیاز زندگی شما را می دونم. زندگی شما بازه، اما زندگی من بسته است! شاید باور نکنی اما اولین باری که توی مدرشه شروع به شوخی و مسخره بازی کردم برای پوشاندن خجالتم بود! از همه چیز خجالت می کشیدم. برای همین به قول مادرم زدم به دنده ی بیعاری! اول از خنده شروع شد و بعد جوک گفتن و با بچه ها بی مزگی کردن و بعد من بزرگ شدم و این حالت کامل شد. بقولی تکامل پیدا کرد و من شدم یه آدم شوخ طبع! اما باور کن که توی دلم مثه روی لبام نیست! خنده ای که....
آریا احساس می کرد که موضوع حساس شده. مرتضی داشت برای او درد دل می کرد. برای اولین بار می خواست از زندگیش بگوید. باید سنگ صبور او می شد. کاری که تا حالا مرتضی برای او کرده بود. باید مثل یک سنگ می شد. سنگی صبور و ساکت! و همانطور هم شد! فقط گوش داد. باید جبران می کرد و مرتضی گفت و گفت و گفت....
- تو نمیدونی زندگی توی یه خونه شلوغ یعنی چه؟ تو تک بودی. نمی فهمی وقتی چند تا بچه باشید، برای به دست آوردن هر چیزی باید مبارزه کنی! تازه خدا نکنه که بچه ی کوچیک خونه باشی! چون اونوقت زور همه به تو می رسه! باز خدا را شکر، من وسطی بودم. از بزرگترا، زور می شنیدم و به کوچکترا زور می گفتم. از شر خوردن بگیر تا هر چیز دیگه! هنوزم که هنوزه پدرم یکبار همراه ما نخندیده! می دونی چی می گه؟ می گه:
- مرد نباید تو روی زن و بچه ش بخنده! پرو می شن!
حتی اگر یکوقتی، یک موردی پیش آمده که خیلی خنده دار بوده و نتونسته خودشو کنترل کنه، دستشو جلوی دهنش گرفته که خدای نکرده ما خنده شو نبینیم! صبح رفته دم مغازه و شب برگشته. عین برج زهرمار نشسته تا وقتی که موقع خواب شده و خوابیدیم. یک دلیل دیگه برای شوخیهای من، همین طبع حاج آقام بوده! برای مبارزه با اون ( سنان بن انس)...
آریا از کلمه (سنان بن انس) خنده اش گرفت اما آنقدر تحت تأثیر زندگی داخلی مرتضی قرار گرفته بود که این خنده هم مجال بروز نیافت. درغم این نوع زندگی کردن حل شد!
- آره پسر! زندگی کاسب جماعت با زندگی کارمندی و پول داری فرق داره! خصوص کاسب بازاری یا سنتی. چون نمیدونن چقدر درآمد دارند، کم خرج می کنند! بقاعده و با حساب و کتاب! برای همین هم وقتی آخر سال حساب می کنند و سودشان مشخص می شود، مقدار کمی از آن خرج شده و زیادش باقی می ماند. اما یک وقت فکر نکنی بعد خرجش می کنند، خیر می مونه، می غلته روی سرمایه اما بازهم خودشو نشون نمی ده! حاج آقا عباس صادق هنوز هونطوری است که ده سال قبل بوده! در صورتیکه من مطمئنم سرمایه عطاری، چند برابر شده، خسته ت نکنم، من یه همچین جایی بزرگ شدم. دور وبرم توی خونه همیشه شلوغ! یه لحظه نمی تونی با خودت تنها باشی! برای همین هم به نقاشی پناه بردم. اوائل با ذغال روی گچهای پایین دیوار حیاط عکس می کشیدم و پاک می کردم بعد با گچ نقاشی می کشیدم. هر جا که می شد و آهسته آهسته روی کاغذ طرح زدم. من اینجوری با نقاشی آشنا شدم! اما همیشه آرزوی یک زندگی خلوت رو داشتم. من اصلاً از تشکیل خانواده و این حرفا خوشم نمی اومد. فکر ازدواج رو که می کردم، خونه خودمون یادم می اومد و از هر چی زنه سیر می شدم! تا اینکه اومدم دانشگاه و با تو آشنا شدم و با بقیه بچه ها....
- اما هیچوقت نشون ندادی که....
- درسته، همیشه همینطور بوده. فکر می کنی راجع به ماشین تو که گاهی دستم بوده، چی گفتم؟
- یادمه گفتی که می گی من اونو قسطی برای آموزشگاه خریده ام وگاهی یک ساعتی برای کارهای آموزشگاه بهت قرضی می دم.
- این درست اما فقط همین تنها که کافی نبود حاج آقا می پرسید چه لزمی داشت؟ پول بنزینشو از کجا می دی؟ این بود که همون حرفا رو زدم به اضافه ی اینکه قراره باهاش مسافرکشی کنم! و در ضمن تاکسی تلفنی هم کار کنم! نصف و نصف، با تو یعنی!
- جدی می گی؟
- آره که جدی می گم! اگه اینارو نمی گفتم همون بار اول می گفت برو ماشینو پسشون بده. در صورتیکه حاج آقا داره! بیشتر از اینها هم داره! می تونست بهترین ماشین را بخره! نخرید! نخرید و نمی خرد! درصورتیکه نمیدونی همین ماشین تو که گاهی یه روز ازت می گرفتم چقدر دل خواهر برادرهامو شاد کرد؟! مادرموکه دیگه نگو! هفته ای یکبار زیارت اموات روی شاخش بود! ویا چه دعاهایی؟! چه دل شادی؟! راستی که چقدر با این ماشین خریدنت مادرمو خوشحال کردی! هر هفته بردمش سر قبر پدر ومادرش. بگذریم، همه اینها باعث می شد که من هیچوقت به زن فکر نکنم! حتی تا چند وقت پیش!
- جدی می گی؟
مرتضی با لحنی نیمه شوخی نیمه جدی گفت:
- تو هم که همش می گی: جدی می گی، جدی می گی.
- عذر می خوام.
- نمیخواد. شوخی کردم. خلاصه گذشت تا قضیه غزل و شیدا پیش اومد. یعنی بینشون شکر آب شد. و غزل گذاشت و رفت. شیدا هم باندشون رو دیگه شکسته بود، ول کرد و اومد طرف ما. اوائل فقط صحبت شماها بود. تو و غزل. اما آهسته آهسته احساس می کردم وقتی شیدا حرف می زنه، من یه جوریم می شه! یعنی وقتی می دیدمش دلم می لرزید و دیگه....
- اوهوم! دیگه کار تموم شد! عاشق شدی؟
- نه اصلاً فکرشم نمی کردم! فقط می دیدم که وقتی اون حرف می زنه، تمام وجودم مشتاق شنیدنه! دلم می خواست فقط اون حرف بزنه و من گوش کنم! با نگام می خواستم تموم حرکاتشو بخورم! دیگه زندگیم مثه قبل خالی نبود! بجاش پر از دلهره شده بود! نمی فهمیدم چرا؟ دیگه مثل قبل خواب راحت نداشتم! شبها همینطوری از خواب می پریدم.
- می فهمم.
- اا تو چت شده مرد؟ آریا، آریا....
آریا دست خودش نبود. حرفهای مرتضی او را به جائی کشاند که با آمدن مرتضی لحظه ای از آن خارج شده بود! و آن حال فقط با یاد غزل بود! آریا در تمام لحظه ها او را می دید. تمام صحنه هایی که در چند سال گذشته دیده بود و غزل در آن جا داشت: از روز اولی که غزل را دیده بود، تا آخرین بار، حتی کوچکترین حرکت او را حفظ بود! می دانست که فلان روز، غزل فلان جمله را می گفت و فلان حرکت را می کرد....
آریا در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، در جواب مرتضی گفت:
- میدونی دست خودم نیست! هر اسمی منو یاد غزل می اندازه! شیدا که دیگه جای خودشو داره. برای من وجود او یعنی وجود غزل! شیدا بزرگترین یادآور غزله! تازه این حرفای تو، خودمنو به یادم می آره....
- اما تو اشتباه می کردی! تو همش می گفتی نه! تو منکر دوست داشتن بودی!
- میدونم، میدونم که چه اشتباهی کردم! با خودم که بودم، غزل را می پرستیدم!اما باش ماها، مخصوصاً وقتی که غزل هم حضور داشت، دست خودم نبود. یه طور دیگه می شدم. خدایا منو ببخش. منو ببخش.
- خب دیگه، کاریه که شده! یعنی کار از کار گذشته! دیگه خودتو سرزنش نکن!
- منو ببخش که وسط حرفای تو... خب، ادامه بده.
مرتضی از جا بلند شد. به طرف پنجره رفت. همینطور که بیرون را نگاه می کرد گفت:
- خب دیگه، می فهمیدم که دوستش دارم و فکر می کردم من کوچکتر از اون هستم که شیدا به من علاقه پیدا کنه! تا اینکه...
آریا با عجله پرسید:
- تا اینکه چی؟
- تا اینکه توی این اردو... روز دوم که نشسته بودیم... غروب بود، کنار دریا آتیش درست کرده بودیم. من و ژاله دوتایی آتش روشن کردیم. عکس شعله ها به روی آب دریا دیدنی بود. داشتم به آب نگاه می کردم که حس کردم یک نفر کنار من ایستاده....
- شیدا بود؟
- آره، قبل از اینکه حرف بزنه، حس کردم اونه! حتی حس کردم چه جوری داره نیگام می کنه! برگشتم و با تته پته گفتم:
- سلام.
گفت:
- سلام. داری به آب نگاه می کنی؟
- به آب و آتش. عکس آتش ها رو توی آب می بینی؟
- پس آب و آتش به هم آمیخته شد؟! آره زیباست! اما آب آتش رو خاموش می کنه! آتش هم می تونه آب رو بسوزونه؟
- من که نمی فهمم تو چی می گی!
کنارم نشست و گفت:
- تو چه احساسی داری؟
- به چی؟
- نمی دونم، خودت بگو، باید بفهمی!
فهمیدم! فهمیدم که می خواد به من اجازه حرف زدن بدهد. نگاهش به من جرأت می داد. بدون مکث گفتم:
- منظورت احساسم نسبت به توست؟
سرش را به علامت موافقت تکان داد و باز مشتاقانه نگاهم کرد. پرسیدم:
- جوابش را می خواهی؟
دوباره با سر جواب مثبت داد. منهم دل به دریا زدم و گفتم:
- عشق!
- عشق!
آریا جان انگار آتش گرفت. صورتش سرخ سرخ شد و پرسید:
- میخواهی نظر من را هم بدانی؟
گفتم: اوهوم.
گفت:
- سخته گفتنش. برای یک دختر سخته! اصلاً از اولش هم سخت بود، از همون لحظه ای که ازت پرسیدم تو چه احساسی داری؟ سخت بود. اما من شروع کردم و می خواهم تا آخر برم. میدونی سرنوشت آریا و غزل جلوی چشمامه و منو می ترسونه! من طاقتشو ندارم، نه من نمی تونم! بخدا نمی توتنم!
و دیگه نمی تونست جلوی گریه شو بگیره. اصلاً متوجه نبودیم که ژاله کنار آتیش پشت سرما نشسته، همینطور که گریه می کرد، ادامه داد:
- آره نمی تونم! من تحمل شکست رو ندارم! من هم... منهم...
- تو چی؟
- دوستت دارم!
هنوز حرفش رو تموم نکرده بود که بلند شد و دوید. فرار کرد و منو بهت زده برجا گذاشت.
صدای ژاله رو شنیدم که گفت:
- خوشبخت باشین. بهتون تبریک می گم.
میدونی آریا ژاله داشت گریه می کرد. با بغض حرف می زد. من نمیدونم آیا ژاله به من احساسی داشت یا به دلیل دیگری گریه می کرد. هر چه بود، بغض گلویش را گرفته بود.
- میخوام اولین نفری باشم که بهتون تبریک می گه.
اینو گفت ورفت. من کنار آتیش و دریا باقی موندم. نمیدونی آریا چه حالی دارم! از اون لحظه به بعد انگار روی آتیشم!
- پس اجازه بده منهم دومین نفری باشم که بهت تبریک می گم.
مرتضی با حالی که معلوم نبود خوش است یا نا خوش، گفت:
- نمیدونم چی بگم آریا جان! منو ببخش! باید تنها باشم، اجازه بده برم. باید برم خونه. نمیدونم چی می شه؟! خدا بخیر بگذرونه!
آریا تعجب کرد. نمی فهمید چرا مرتضی از آخر و عاقبت کار می ترسد، اما چند روز بعد فهمید که ترس مرتضی بی جهت نبوده! آنروز هر دوشان با هم آمدند سراغ آریا، بجای آنکه مرتضی در را با کلید باز کند زنگ زد، پیش از آن تلفن کرده و گفته بود،که می آیند و آمدند.
- سلام آقا مرتضای گل، سلام شیدا خانم، تبریک می گم....
- ممنون.
شیدا گفت ممنون و نشست، اما آریا احساس کرد هردوشان گرفته هستند. مرتضی شروع کرد، یعنی نگذاشت حتی چند لحظه بگذرد. یا آریا سؤالی بکند، بدون مقدمه گفت:
- اونا مخالفن! حاج آقا و حاج خانم هر دوتا شون با هم!
- یعنی چی؟ مگه می شه؟آخه چرا؟
- هیچی می گن لقمه ی ما نیست، می گن ما باید با وصله ی تنمون وصلت کنیم...
- خب مگه شیدا وصله ی تنشون نیست؟
آریا این جمله را با طعنه به زبان آورده بود،اما مرتضی بی توجه به طعنه ی پنهان در لحن آریا جواب داد:
- نخیر نیست! مادرم از یه طرف و حاج آقا از طرف دیگر.
- ببینم می شه از اولش بگی؟
آریا بعد از آنکه اینرا گفت رو به شیدا کرد و ادامه داد:
- منو ببخش شیدا جان که بدون پذیرایی و....
- این چه حرفیه؟ ما که با هم رودرواسی نداریم....
- خب پس اگه ممکنه... ببین آشپزخانه اونطرفه... پس تو از همه مون پذیرایی کن، یه جایی بذار که همگی...
- بچشم!
شیدا راهی آشپزخانه شد و آریا با صدائی آهسته رو به مرتضی گفت:
- نمی خواستم اینجا باشه و نظرات اونارو راجع به خودش بشنوه!
- خوب کاری کردی، منکه اصلاً متوجه ی این چیزا نیستم!
- خب؟
- هیچی، اونروز که از پیش تو رفتم تصمیم گرفتم کار را تمام کنم. شب که حاج آقا اومدن خونه بهشون گفتم، به هر دوشون و هر دو با هم تعجب کردند. انگار از قبل برنامه ریزی کرده بودند. مادرم که از حاج آقا ساده تر است دستشان را رو کرد، گفت:
- مثه اینکه همه چی عوض شدهف از قدیم قرار بود پدر و مادر برای دومادی پسرشون دست بجنبونن، ما هم بیکار ننشستیم. من و حاج اقا دختر حاجی دواساز رو زیر سر گذاشتیم، ماشاالله هم خوش برو روست، هم پاک و پاکیزه. خونواده دار، خلاصه همه چی تموم، خودم دیدم و پسندیدم، حاج آقا هم با حاج آقا دواساز حرفایی زده، یعنی یه کارائی کرده، اونوقت حالا تو یه کاره اومدی که...
دیدم اگر سست بجنبم جشن تولد بچه مم می گیرن، این بود که پریدم وسط حرف مادرم که:
- این حرفا چیه مادر؟ دیگه ته دهات هم از این کارا نمی کننن، چه برسه به مغز پایتخت! من خودم اونقدر می فهمم که چه کسی رو برای زندگی آینده م انتخاب کنم!
خلاصه بعد از دو روز قهر و آشتی و کلی حرف و حدیث، حاج آقا و مادرم قبول کردند، به شرطی که شیدا در امتحان اونها قبول بشه...
آریا حرف مرتضی را برید و با تعجب گفت:
- امتحان؟!
- بله امتحان، شوخی نمی کنم! مادرم گفت باید شیدا رو ببینه، اما وقتی خواستم قرار بذارم معلوم شد منظورش اینجوری دیدن نیست!
- می خواستن تمام ذرات وجود بنده رو ببینن!
شیدا که پهلوی آن دو ایتستاده بود، اینرا گفت و نشست، مرتضی هم با ناراحتی ادامه داد:
- بله منظور مادرم دیدن شیدا توی حموم بود! فکر می کردم شیدا موافقت نمی کنه، اما قبول کرد. قرار گذاشتیم توی حموم محله مون، حموم گذر اوس ابراهیم، توی نمره. بالاخره دردسرت ندم....
شیدا با ناراحتی پرید وسط حرف مرتضی:
- یه وقت دیدم در نمره ی خصوصی حمام باز شد و دونفر وارد شدند، البته من منتظر مادر مرتضی بودم، اما حالا با دو تا زن پا به سن روبرو می شدم که یکی شون خیلی وقیح به آدم نیگا می کرد، فوری فهمیدم که اون خانم مادر مرتضی هستند و این خانم دلاله ی محله شون، باور کن آریا...
شیدا به گریه افتاد، اما نمی خواست ساکت شود، می خواست بگوید و گفت، البته با گریه:
- اول عذرخواهی کردن که ببخشم اشتباهی اومدن، دلم می خواست بگم این چه نمایشی است؟ اما به روی خودم نیاوردم...
آریا می دید که مرتضی عصبی و ناراحت است، شنیدن این حرفها ناراحتش می کرد، داشت خون خونش را می خورد، اما ساکت نشسته بود...
- خلاصه یکوقت متوجه شدم که فقط اندازه روده ی کوچک و بزرگم را نپرسیده اند و نمیدانم تعداد موهایم را نشمرده اند که با ناراحتی گفتم عذر می خوانم خانمها اگه اجازه بدین من باید از خدمت مرخص بشم. در حمام را بستم و لباس پوشیدم و آمدم بیرون.
مرتضی حرف شیدا را پی گرفت:
- این از ماردم، پدرم هم معلوم شد هزار نفر را بسیج کرده که راجع به جد و آباد شیدا تحقیق کنند. میدونی که پدر شیدا در یک شرکت تجارتی کار می کند، شیدا می گفت روز بعد که پدرش می آید خانه... اصلاً خودت بگو شیدا! بگو....
- هیچی فردای اونروز، عصر پدرم اومد خونه مثه برج زهرمار، همه مون تعجب کرده بودیم! پدر هیچ وقت اینطوری نبود، می خواستیم بدانیم چه اتفاقی افتاده که پدر منفجر شد:
- هیچ معلوم هست تو دختر چه کار کردی که اینهمه آدم فرستادی سراغ من؟ من که نمی دانستم قضیه چیه، پرسیدم:
- چه کاری؟
و پدر جواب داد:
- هیچی امروز رفتم شرکت از رئیس ادره گرفته تا آبدارچی اداره پرسیدن چه اتفاقی افتاده آقای قاسمی؟ میخواین جائی استخدام بشین؟ وام بگیرین؟دختر زن بدین؟ پسر شوهر بدین؟ می خواین وکیل بشین، وزیر بشین.... و وقتی پرسیدم برای چی، گفتند از روز گذشته یک عده در مورد شما تحقیق می کنند، از زندگی نامه ده نسل قبل شما تا زندگی دختر خاله ی پسر عمه تان را دارند می پرسند، خلاصه توسط آبدارچی تحقیق شد، ته و توی قضیه که درآمد معلوم شد دختر بنده قرار است توسط یک آقازاده ی به اسم پسر حاجی عطار خواستگار بشوند!
پدر آنقدر عصبی بود که نمی شد با او حرف زد، مادرم هم عصبانی بود که چرا من چیزی به او نگفته ام و هر چی می گفتم خبری نبوده که به او بگویم، باور نمی کرد، خلاصه...
مرتضی با عصبانیت حرف شیدا را قطع کرد:
- همه اینها یک طرف، نتیجه شان هم یک طرف! حاج آقا و حاج خانم نتیجه گیری کرده اند که خیر اینها وصله ی تن مانیستند، دور این دختر را خیط بکش، باورت می شه آریا؟ به همین راحتی راجع به زندگی دونفر تصمصم می گیرند!
- آخه چرا؟
- باید از خودشون پرسید، مهم اینه که مخالفن!! با ازدواج ما مخالفند...
آریا واقعاً باور نمی کرد که در این زمانه هنوز چنین فکرهایی وجود داشته باشد، با ناراحتی از شیدا پرسید:
- خونواده ی شما چی؟
- پدر و مادر من منطقی هستند، اونها با مرتضی مشکلی ندارند. بعد از آنکه عصبانیت در خانه تمام شد از سیر تا پیاز فضیه را گفتم. والا اولش سیر خندیدند، اما موافق بودند. یعنی حرفی نداشتند.
- بنظر تو چیکار کنیم؟
سؤال مرتضی در فضا رها شد، هیچ جوابی به این سؤال داده نشد. آریا سرش را زیر انداخت، نمیدانست به سؤال دوستش چه جوابی بدهد
باز دوباره شروع کردی، تو دیگه داری کفر منو بالا میاری غزل! متوجه شدی. متوجه شدی که رفتارت روز به روز داره بدتر می شه، اخه من چه گناهی...
- صبر کن ببینم، تو چه گناهی کردی؟ تو هیچ گناهی نکردی، گناه از منه! فکر می کردم وقتی با هم بیاییم اینجا بالاخره هم رشته ایم، می ریم تماشای موزه ها، گالری ها، تابلوهای نقاشای معروف دنیا را می بینیم، دوباره می ریم دانشگاه، توی رشته ی خودمون ادامه ی تحصیل می دیم، اما هیهات....
- هیهات که چی؟
- هیهات، ای وای بر من و دل امیدوار من....
- باز که خانم شعر فرموده ن؟!
- خب چی بگم؟ به تو چی باید بگم؟ میدونی بجای تمام اون کارائی که آرزو داشتم تو چیکار کردی؟ توی این مدت با این همه امکاناتی که اینجا برای یه دانشجوی هنر بود چیکار کردی؟ تو فقط فکر عیاشی بودی، یا به کازینو رفتی یا دیسکوتیک، یا منو بردی به این بار یا به اون سالن رقص، کارت شده خوردن و خوابیدن و نوشیدن و قمار کردن....
- همچین می گه قمار که هر کی بشنوه فکر می کنه من قمار بازم، خب معلومه که وقتی آدم میره کازینو می خواد بازی کنه، عیبم نیست، همه همین کارو می کنند. تازه وقتی که داریم ، می تونیم، باید از زندگی مون لذت ببریم، می فهمی لذت!! حتماً انتظار داشتی دوران ماه عسل و اوایل ازدواجم رو با نقاشی کشیدن وکتاب خواندن بگذرونم؟ هان؟
- خب مگه چه عیب داره؟ تازه...
- کور خوندی.
- عادل!
غزل با تحکم و صدای بلند گفت عادل. سکوت فضای خانه را پر کرد. غزل که احساس کرد خیلی بلند داد زده، سعی کرد جلوی عصبانیتش را بگیرد، اما نمی توانست حرف دلش را نزند:
- هیچ متوجه هستی داری چطوری حرف می زنی؟ مگه مالاتیم؟ این حرفهای چاله میدونی چیه، کور خوندی! تو خجالت نمی کشی، تازه از چی داری دفاع می کنی، مگه زندگی خوردن و رقصیدن و...
- پس چیه؟ هان! از نظر حضرت خانم زندگی چیه؟! بفرمایین، بفرمایین بگین تا منم بدونم!
- هیچی! همینه که تو می گی!
غزل احساس می کرد هر چه بگوید زیادی است. پالت رنگ را روی میز گذاشت، بلند شد، می خواست تنها باشد، اندیشید:
- نیمه کاره می مونه که بمونه!
به اطاقش رفت و در رابست.
عادل نمی دانست چکار کند، درحالی که راه می رفت زمزمه می کرد:
- بابا من که کار اشتباهی نکرده م، دارم زندگی می کنم. داریم زندگیمونو می کنیم، اما اون مرتب اشکال می گیره و قر می زنه، قرار نبوده که تارک دنیا بشیم! اینهمه امکانات هست، چرا استفاده نکنیم؟ خانم انگار انتظار دارن دوتایی بشینیم مثه بچه مکتبی ها به درس خوندن یا نقاشی کشیدن، تفریحشون هم یعنی تماشای تابلو و موزه! اخه اینم شد زندگی؟ شایدم بهانه س!
می اندیشید:
- نکنه فیلش یاد هندستون کرده، یاد دوستاش افتاده!
حتی فکر آریا عادل را دیوانه می کرد، حس می کرد شوهری است که همسرش به او خیانت کرده است...
- آخه اونا که ارتباطی با هم نداشتند، تازه این قبل از ازدواج ما بوده، اونم اگه بوده، که نبوده!
- غزل حق نداشته کسی رو دوست داشته باشه، اگه کسی رو دوست می داشت، بیخود کرد با من ازدواج کرد!
عادل عصبانی شد. همینطور که قدم می زد، تا نزدیکیهای اطاق غزل رفت، اما برگست:
- بیخود! اصلاً نمی رم سراغش، فکر می کنه نوبرشو آوردهً باید محلش نگذارم،کم محلی! کم محلی آدمش می کنه. امشبم باید برم بیرون، باید به یکی از بچه ها زنگ بزنم و بریم یه جای حال، مخصوصاً باید طوری برم که غزل هم بفهمه کجا دارم می رم و با کی می رم، اصلاً باید با چند تا از دخترا پسرا بریم، آره اینجوری بهتره، میریم دیسکوتیک!
شروع به گرفتن شماره تلفنی کرد:
- سلام مجی جون، آره... قربانت، نه مریضه، حالش خوب نیست! ببینم امشب چیکار می کنی؟
- خیلی عالیه، آره به دوست دخترت هم زنگ بزن، بگو با یکی از دوستاش بیاد.
- آره خوبه، باشه، یکساعت دیگه خوبه، خداحافظ تا یک ساعت دیگه، قربانت.
لبخندی از روی رضایت بر لبهای عادل نشست و از جا بلند شد، باید خودش را آماده می کرد.
غزل هنوز گریه می کرد. از وقتی وارد اتاق خوابشان شد، خودش را روی تخت انداخت و بی اراده شروع به گریه کرد. نفهمید که چقدر گریه کرد و یا در بیرون اتاق چه گذشت، او داشت به خودش فکر می کرد و کاری که کرده بود....
- حقمه، هر چی بکشم حقمه، خودمو گول می زدم، من که اونو می شناختم، بیخود فکر می کردم می شه، معلوم بود تفاهم نداریم، به کی لج کردم؟ به کجا؟ خودمو با دست خودم انداختم توی چاه، توی چاله.... با یه خوک، با یه حیوون ازدواج کردم.زندگیش فقط خوردن و خوابیدنه و... یه حیوون، به تمام معنا، آخه قرار نبود اون چیزی از هنر بفهمه، اما آخه یعنی اینقدر؟ مگه می شه؟
سه ماه از ازدواج آنها می گذشت. با پولی که پدر عادل داشت هیچ کاری برایشان غیر ممکن نبود! بعد از ورود به آمریکا ساکن لوس آنجلس شدند. خانه ای که خریدند در یک شهرک آرام قرار داشت. چند همسایه ی ایرانی هم داشتند، آنها ارمنی بودند.
- چه آدمهای خوبی!
وقتی فهمیدند همسایه های جدیدشان ایرانی هستند و تازه ازدواج کرده، از هیچ کمکی دریغ نکردند، هر چند عادل خوشش نمی آمد:
- یعنی چه این ادااطوارها؟ اینجا دیگه باید ایران فرق داشته باشه، ما کاری با اونا نداریم.
اما غزل از همان روزهای اول احساس می کرد به درد و دل با دیگران نیاز دارد، خصوصاً کسی که زبانش را بفهمد و اولین کاری که کرد تلفن به زهرا بود، دختر فاطی خانم.
- آخ فدات بشم غزل جون، اگه بدونی چقدر منتظر تلفنت بودم...
- تلفن من؟ چرا؟ مگه...
- آره، مادر زنگ زد و قضایا را برام تعریف کرد. اگه بدونی چقدر دلواپس توه؟ آنقدر سفارش تورو کرده که نگو، گفتم مطمئن باش. غزل مثه خواهر منه.
صدای گریه ی غزل باعث شد که زهرا خانم حرفش را قطع کند و بپرسد:
- چیه غزل جان؟ گریه می کنی؟ آهان از غربته، همه همینطورن،روزای اول همینطوره، مال دوریه، دوری از پدر و مادر و...
اما گریه غزل علتی غیر از اینها داشت. با هم قرار گذاشتند. زهرا آدرس گرفت و به دیدن غزل آمد، هر چند عادل از او خوشش نیامد.
- من از این تازه به دوران رسیده ها خوشم نمیاد، دختر کلفت، دختر کلفته! حتی اگر زن رئیس جمهور بشه! خوشم نمیاد با اون رفت و آمد کنی.
اما غزل توجهی نکرد. تنها امید او در این دیار غربت زهرا بود، و زهرا هم الحق سعی می کرد به غزل سخت نگذرد، هر چند مشکل جای دیگری بود. غزل اشتباه کرده بود، اشتباهی بزرگ!
و حالا دوباره دعوا کرده بودند. غزل به پشت روی تخت دراز کشیده بود، فهمید که عادل از خانه بیرون رفته اما خیلی از جایش تکان نخورد. داشت به زندگیش فکر می کرد، به گذشته، به حال. مخصوصاً به چند ماه گذشته، به روزهایی که با شیدا قهر کرد و بعد...
- چقدر من احمق بودم! خدای من طفلک آریا حالا چیکار می کنه؟ میدونستم که عاشقمه، اما... کاشکی از استاد خداحافظی کرده بودم، مسلماً نمی گذاشت اینکارارو بکنم... آخ خدا، چقدر به خودم ظلم کردم!
یادش به اولین باری افتاد که این کلمه را گفته بود. داشت با مادرش تلفنی صحبت می کرد. هنوز حرفش تمام نشده بود که شنید:
- ظلم؟ دختره ی بی عقل تو بهترین کار ممکن رو کردی، سعی کن خوش بگذرونی، خوش! می فهمی؟ دخترم گوشی رو میدم پدرت...
- سلام بابا، ینگه دنیا چطوره؟ خوش میگذره؟ کجاها رفتی؟ چیا دید؟ عادل خوبه؟وضع چطوره؟ خوش هستین؟
خوش! خوش! غزل از این واژه عقش می گرفت، هر بار که با پدر و مادرش تماس گرفته بود قبل از آنکه درد دلش باز شودف از خوشی می گفتند، خوش گذروندن!
- خدایا چکنم؟ چیکار کنم، خودم کردم...
درست از هفته ی اول به بعد این حال را داشت. در هیچ موردی با هم تفاهم نداشتند و عادل فکر می کرد حق با اوست، یکی بخاطر آنکه مردست و دوم بخاطر آنکه پول دارد...
- چی کم داری؟ شیر مرغ و جون آدمیزاده هم بخوای برات فراهم می کنم! اینجا آمریکاست، می فهمی آمریکا! کافیه ارداه کنی، هر چی.... هر چی که بخوای!
وای که چقدر این آدم نمی فهمید! نمی فهمید که نیازهای یک انسان فقط خوردن و خوابیدن و با زن بودن نیست. باید یک کاری می کرد، یک حرکتی، تلاشی. باید از ادامه این وضع جلوگیری می کرد.
- دیگه بسه! از همین حالا به بعد رابطه زن و شوهری مونو قطع می کنم، منکه حیوون نیستم که فقط نیازهای جسمی آقا رو برآورده کنم!
غزل بلند شد، انگار این تصمیم نیروی جدیدی به او تزریق کرده بود. فکر آنکه می تواند حداقل به این طریق جلوی شوهرش بایستد، امیدوارش می کرد
- شوهر؟! خوبه که حتی توی ذهنم اونو شوهرم نمیدونم! اون عادله، فقط عادل. عادل صارمی
هنوز سه ماه از زندگی مشترکشان نگذشته بود که کار به اینجا رسید. غزل در افکار خودش زندگی دیگری را تصور می کرد و عادل با خواسته های خودش به یک زندگی دیگر مشغول بود. غزل کتابی برداشت و شروع به مطالعه کرد. خودش نفهمید که کی خوابش برد، هر چه بود امشب لحظه هایش را به خواست خودش گذرانده بود!
- گور پدر اون! هر جا که می خواد رفته باشه! هر وقت هم می خواد برگرده! فکر کرده اینجوری منو تحت فشار قرار می ده! مخصوصاً به دوستش مجتبی می گه: سعی کن با دوست دخترت بیای! بهش بگو دوستش رو هم بیاره! فکر می کنه من حسودیم می شه؟! اونقدر با این دختر و اون دختر برو تا بترکی!
غزل خوابش برد..
نصفه های شب عادل به خانه برگشت. شاید ساعت سه بعد از نیمه شب بود که برگشت. روی پاهایش بند نبود، تلو تلو خوران خودش را به اطاق خواب رساند و دستگیره ی در را چرخاند، اما در بسته بود. یکی دوبار دستگیره رابه پایین فشار داد اما در باز نشد. با صدای بلند گفت:
- غزل ... غزل این در قفل شده، بازش کن.
شاید فکر می کرد غزل به خاطر تنهایی اش در اطاق خواب را قفل کرده و حالا می خواست بیدارش کند تا او در اطاق را به رویش باز کند، اما خبری نشد. دوباره بلند تر تکرار کرد:
- گفتم در اطاق قفله! پاشو بازش کن، منم عادل.
اما خبری نشد، هر چه داد زد، خبری نشد. غرغر کنان به هال برگشت و روی یک کاناپه ولو شد. فقط کفشهایش را کند:
- مـ...مـ... معلوم نیست خوا... خواب مرگ رفته این زن که بیدار نمی شه؟! بذار نشه.
اما غزل بیدار شده بود و می شنید، سر و صدای عادل بیدارش کرده بود و غزل حتی گلایه های زیرزبانی اورا می شنید و جواب داد:
- فکر کردی، حالا ببین!
وصبح روز بعد عادل متوجه رفتار او شد، همسرش درست مثل زمان دانشجوئی شان شده بود! سرسنگین و جدی!
- سلام خانوم خوشگله، خوب خوابیدی؟
- متشکرم.
- متشکرم؟
- چی باید بگم؟
عادل متوجه شد، گفت:
- هیچی....
و به آشپزخانه رفت، صبحانه را خورد، اما آن روز شروع دوره ای جدید در زندگی آنها بود.
- کاری نداری عادل؟
- کجا؟ همینطور بی مقدمه راهی شدی؟
- مقدمه نمی خواست، با زهرا خانم قرار دارم. میخواهم امروز را با هم باشیم، یه کمی گردش توی پارک جنگلی و بعدشم ناهار می خوریم و غروب برمی گردم.
- چرا غروب؟
- برای دیدن زیبایی هاش، خداحافظ!
عادل جواب نداد، باورش نمی شد که هنوز چند ماه از عروسی اش نگذشته، عروسش یکساله نشده، با او اینطوری برخورد کند!
- باشه، حالا رهف برو تا بریم! بتاز تا بتازیم!
و لجبازی آن دو شروع شد، هر کدام علاقه های شخصی خودشان را دنبال کردند. اما تفریح ها و علاقه های آن دو زمین تا آسمان با هم تفائت داشتند! غزل تمام لحظه هایش را با نقاشی و مطالعه و تفریحات ارزشمند می گذراند، اما عادل شبانه روز در بارها و دیسکوتیک ها و کازینوها پلاس شد!
- سلام زهرا خانم.
- سلام غزل جان، چطوری عزیزم؟
- قربان شما، خوبم.
- خب خیلی خوش آمدی، من آماده ام. می خواهی همین حالا بریم بیرون؟ می تتونیم همینجا با هم یک چای بخوریم و گپی بزنیم و بعد بریم. هر جور که دوس داری.
- والا میل میل شماست، اما بدهم نیست که یه چایی...
- پس بشین تا برات بیارم.
و خوردن چای همان و دوساعت گپ دوستانه هم همان.
- دیروز مادر تلفن کرد، خیلی دلش پر بود. گفتم قطع کن و خودم زنگ زدم. مثه ابر بهار گریه می کردف مثه اینکه توی اون خونه فقط مادره که دوری تو رو حس می کنه...
- اینو که خودم می دونستم.
- اما نمی دونستی که موندن مادر فقط بخاطر توه، و حالا که دیگه تو اونجا نیستی، احساس می کنه وجودش اونجا زیادیه، میدونی...
یاد فاطمه خانم چشمهای غزل را پراز اشک کرد.
- بیا دستمال بردار، من واقعاً موندم که...
- منم دلم برای فاطمه خانوم تنگ شده.
- مادر بیش از تو ناراحتهف می گفت می خواد از خونه ی شما بره، می گفت دیگه طاقت نداره، آقا و خانم اصلاً باهاش نمی سازن، یعنی با هم نمی خوانند. می گفت تا غزل خانوم اینجا بود، بخاطر اون تحمل می کردم، اما دیگه نمی تونم!
- می فهمم، می دونم چه می کشه!
- از آقای صدر و میمنت خانم چه خبر؟ مرتب باهات تماس می گیرن؟
- آره ولی ای کاش نمی گرفتن، کارشون شده پرسیدن اون چیزایی که دوس دارن، نادر یعنی پاپا از پول و اینجور چیزا می پرسه و می می هم از کازینو و پوکر... باور می کنین، دختر یکی یه دونه شونو فرستادن تو دیار غربت، به جای اینکه بپرسن حالش چطوره؟ خوشبخت هست یا نه؟ سؤالاشون شده اینا! نمی دونین زهرا خانم چقدر پشیمونم!
- نه دیگه، قرار نشد از این حرفا بزنی، ببین عزیزم غیر از درد و دلای خودت، مادر هم همه چیز را برام گفته، اما مگه می شه آدم دم به ساعت یه تصمیمی بگیره و بعد بزنه زیرش؟
غزل حرف زهرا خانم را قطع کرد و گفت:
- مسئله دم به ساعت نیست! من فقط یک تصمصم اشتباه گرفتم، اونهم ازدواج با عادل بود.
- ما کاری به درست یا غلط بودن این کار نداریم، حالا مهم اینه که تو سر تصمیمت بایستی، میدونی این مهمترین تصمیم یک انسن در تمام زندگیشه. آدما حتی اگه از یه پدر و مادر بدنیا اومده باشن و یه جور بزرگ شده باشن، بازم با هم فرق دارن، قدیمیا گفتن دوتا شیشه رو هم که بذاری بغل هم، به هم می خورن و صدا می دن.
غزل حرف زهرا خانم را قطع کرد و با تعجب گفت:
- برام خیلی عجیبه، شما دارین حرفای فاطمه خانومو می زنین! شما که تحصیل کرده ی آمریکائین و سالهاست اینجا زندگی می کنید؟
- درست حدس زدی، عین حرفهای مادرمه! مهم نیست حرف مال کی باشه، مهم درست یا غلط بودن حرفه. آدما وقتی با هم ازدواج می کنند مدتها اصطکاک دارند تا بالاخره همدیگه رو بفهنن و با یه کمی کوتاه آمدن و یه کم گذشت به تفاهم برسند. اگه قرار باشه با اولین مشکل حرف از اشتباه کردم و نمیدونم جدائی و اینها بزنن که نمی شه!
- نه زهرا خانم، شما منظور منو متوجه نشدین. من این مراحل را طی کردم، من عادل رو توی دانشگاه می شناختم، رفت و اومد داشتیم. اخلاق و رفتارشو می دونستم، من با خودم لجبازی کردم! به خودم ظلم کردم. من بخاطر لجبازی با دیگران به خودم ضربه زدم!
- اگه اینطوره که اصلا! نمیدونم چی بگم! آخه مگه میشه آدم بخاطر لجبازی با دیگران خودشو توی چاله بندازه؟
- بدتر، توی چاه! اما من انداختم!
- چائیت سرد شد، بذار عوضش کنم.
روز خوبی بود.شاید اولین روزی بود که غزل دلش را تمام و کمال برای زهرا خانم باز کرد. زنها حرف همدیگر را خوب می فهمند. و انروز هم گذشت، اما عصر که غزل به خانه آمد، عادل آماده ی بیرون رفتن بود و دیگر لجبازی آن دو شکل مشخصی به خودش گرفت. غزل برای خودش نقاشی می کرد، به زهرا خانم سر می زد، مطالعه می کرد. عادل هم برای خودش این بار و آن کازینو را زیر پا در می کرد. عادل فکر می کرد بالاخره غزل خسته می شود و دست از کارهایش برمی دارد، اما اینطوری نبود و بالاخره یک شب که عادل دیروقت به خانه برگشت، بی آنکه بخواهد، شروع به فحاشی کرد. بدون هیچ دلیلی از پشت در اطاق خواب شروع کرد:
- آهای! با توام، زودباش در رو باز کن، من بهت دستور می دم.
- برو بخواب عادل، صبح با هم صحبت می کنیم.
- من صبح و این حرفا سرم نمی شه! من شوهرتم و بهت دستور می دم در رو باز کنی، فکر کردی شهر هرته؟ تو زن منی! باید شبها پیش من باشی.
غزل با عصبانیت فریاد زد:
- تو حال طبیعی نداری، برو توی اطاق خودت بخواب تا صبح.
- تو دررو باز نکنی، نمی رم.
غزل در را باز کرد. در حالی که سرخ شده بود. با عصبانیت گفت:
- اینهم در! فرمایش دیگه ای هم بود؟
عادل داخل شد. لب تخت نشست و گفت:
- حالا بیا پهلوی من.
غزل در حالی که داشت منفجر می شد از اطاق خارج شدو در حالی که می رفت گفت:
- پس تو اونجا بخواب! من توی هال می خوابم.
اما مگر عادل دست بردار بود؟
- من امشب ول کن تو نیستم.
و دیگر دعوا اجتناب ناپذیر شد، اول حرفها درشت شد و بعد فحش بود که درفضا رها می شد.
- خجالت نمی کشی مرد؟ داری مثل نقل و نبات فحش قسمت می کنی، فکر نمی کنی فردا چه جوری می خوای تو صورت من نگاه کنی؟
اما عادل دست بردار نبود و عاقبت مچ دست غزل را گرفت و سعی کرد از جا بلندش کند.
- دستمو ول کن.
- بلند شو، بهت می گم بلند شو.
و وقتی عادل متوجه مقاومت غزل شد، دست درآورد! شاید فکر نمی کرد کار به اینجاها بکشد اما کشید و اولین سیلی، غزل را مثل ماده ببری خشمگین به طرف عادل کشاند! عادل مجبور شد از هر چه در دسترس بود استفاده کند، حتی از کمربندش.
- خیال کرده! زنیکه لگوری، زیر سرش بلند شده! فکر کرده من خرم! حتماً دلت هوای اون پسره ی جعلق رو کرده! اون جوجه فکلی گشنه گدارو! پدر تو در می آرم، می کشمت....
نه که غزل آرام ایستاد و کتک خورد، نه، او هم تا می توانست زد، اما با اولین ضربه ی عادل یک چیزی در و جود غزل شکست! چیزی که غزل فکر می کرد دیگر درست نخواهد شد.
- دیگه نمی شه، تو خرابش کردی! بدجوری خرابش کردی! جوری خرابش کردی که دیگه درست نشه!
و همانوقت راهی شد، راهی منزل تنها کسی که در آمریکا می شناخت، یعنی تنها کسی که می شد به او پناه آورد:زهرا خانم!
- کیه؟ کیه؟
- منم، غزل زهرا خانم!
- چی؟ تو؟ اینوقت شب؟!
و با باز کردن در متوجه ی وضعیت غیرعادی غزل شد:
- چی شده؟ تو با ت چیکار کردی؟ این چه وضعیه؟
غزل خودش را در آغوش زهرا خانم انداخت. گریه به او مجال حرف زدن نمی داد. گریست... غزل یک دل سیر گریست. همه ی دردهایش را گریست و از آن شب در خانه ی زهرا خانم ماندگار شد.
معلوم هست این اردوی تحقیقی تفریحی کجا هست؟ اینرا ژاله وشیدا از مرتضی پرسیدند. مرتضی که یک آگهی دست نوشته در دست گرفته بود، با خنده جواب داد: -آهان این دیگه بیست سؤالیه. مسئله مهم اینه که این اردو را من ترتبی دادم. اصلاً هم ربطی به دانشگاه نداره. تازه خبر ندارین، همه ش مهمون منید! هرچندتا که باشین! شیدا درحالی که به شدت می خندیدید گفت: - نه بابا؟ از کی تا حالا اینقدر دست و دلباز شدید؟ ژاله اضافه کرد: - تازه نه برای یکی و دوتا. جناب صادق می فرمان هر تعدادی که بیان! و رو به مرتضی اضافه کرد: - شاید همه ی بچه های کلاس بخوان بیان؟ - خب قدمشون روی جفت چشماش!
ش آخر چشماش را طوری ادا کرد که بین م وشین مشکوک بود! ژاله فوری مچش را گرفت:
- بله روی چمشای کی؟ چشمام یا چشماش؟
- خب همونکه اول گفتین.
- یعنی روی چشمام.
- بله درسته، یعنی دقیقاً همینکه فرمودین.
ژاله متوجه ی کلک تازه مرتضی نشده بود اما شیدا با خنده گفت:
- نگو ژاله جان. منظورش چشمای توه! آقارو!
هر دو ادای دویدن به طرف مرتضی را درآوردند. او هم در حالیکه دستش را بصورت حایل جلوی صورتش می گرفت، گفت:
- بابا غلط کردم. بخشیدش، بچه س، خارج از شوخی قدم همه روی چشماش. جداً روی چشماش، روی چشمان میزبان.
- میزبان؟
هردو باهم پرسیدند ومرتضی گفت:
- بله میزبان! به زودی هم می فهمید کیه! فقط سعی کنید بچه هایی بیان که با حال باشن، حالگیری نکنن.
شیدا باز هم خندید و گفت:
- توی کلاس ما حال گیری وجود نداره. فقط یه نفر هست اونم...
- آقای مرتضی صادقه!
انرا شهریار گفت که جمله های آخر آنها را شنیده بود.
- به به حضرت آقام تشریف آوردند؟ خودشون کم بودند، تو هم اومدی کمکشون؟
- قضیه چیه؟
- والا قضیه از این قراره که....
ژاله برای شهریار تعریف کرد و قرار شد شهریار از بچه هایی که داوطلبند، ثبت نام کند. مرتضی پشت سر شهریار داد زد:
- حواست باشه. مدت سه روز! همه مخارج با میزبان، لباس و وسائل شخصی یادشون نره...
ژاله بلندتر از مرتضی گفت:
- یعنی بعضی ها فکر می کنند ممکن است کسی بدون لباس هم بیاد؟
- والا از شما بعید نیست، ممکن است.....
بچه ها ثبت نام کردند. چهارده نفر داوطلب شده بودند. شهریار ورقه ی اسمها را به مرتضی داد.
- خب پسر بهشون بگو آماده باشند تا من ساعت و روزشو خبر بدم. در هر صورت آخر این هفته ش. اصلاً نه، از همین حالا بگو روز چهارشنبه ساعت.... ساعت پنج.... نه دیره، ساعت چهر صبح، قرار دم در دانشکده ، فهمیدی؟
شهریار شنیده بود. فقط چند تایی اعتراض داشتند که ساعت چهار زوده:
- آخه چرا ساعت چهار؟ باید خوابمونو حروم کنیم؟
- خب دیگه، اینجوری گفتن، یعنی آقای صادق که...
و چهارشنبه رسید. مرتضی با راننده ی اتوبوس یک ربع به چهار قرار گذاشته بود. اتوبوس سر ساعت رسید و اریا و مرتضی را سوار کرد و راهی در دانشگاه شدند.
- وای آریا! تو؟
- آقای سپهر شما کجا بودید؟
- سلام آریا جان، سلام.
- خدارا شکر که دیدمت. کجا بودی این مدت؟
- اقای سپهر سلام.
- سلام آقای سپهر.
بچه ها از دیدن آریا نه تنها خوشحال، که شوکه هم شده بودند. باور نمی کردند او دوباره پیش آنها برگردد!
- سلام برهمه، خوش اومدین بچه ها!
مرتضی اول همه را ساکت کرد و بعد گفت:
- معرفی می کنم آقای آریا سپهر. دانشجوی سابق رشته ی نقاشی دانشکده هنر دانشگاه تهران و میزبان فعلی دانشجویان رشته ی نقاشی!
- وای! بس کن دیگه!
- نکنه می خواد همه شو بگه! دانشجویان رشته ی نقاشی دانشکده هنر.....
همه خندیدند. بچه ها شاد و سرحال بودند. سؤالها با خنده وش ادی شروع شد:
- کجا می ریم؟
- تا حالا کجا بودی آریا؟
- آقای سپهر از کی تا حالا...
و مرتضی جواب همه را داد:
- بچه ها ما همه مهمون آریائیم. داریم می ریم ویلای آریا که سه روز بخوریم و بپاشیم و خوش بگذرونیم. اگه بدونین چه جائیه! بهشت! باور کنین بهشته! حالا می بینین فقط باید چهار پنج ساعت صبر کنین.
یکی از بچه ها حرف مرتضی را برید:
- چهار پنج ساعت؟
و آریا جواب داد:
- برای رسیدن به جنگل و دریا زیاده؟
همه هورا کشیدند. اما زمزمه هایی هم از گوشه و کنار به گوش می رسید و البته مخاطب این سؤالها غیر از ژاله و شیدا و مخصوصاً مرتضی نبودند. چرا که همه فکر می کردند آنها بیش از بقیه اطلاع دارند.
- مال خودشه یا فامیلاش؟
- از کی تا حالا استاد سپهر ویلادار شدن؟
- راستی راستی مال اونهاست؟
و پاسخ همه سؤالها خبر نداریم، ماهم نمیدانیم بود. البته مرتضی اضافه می کرد:
- والا مثه اینکه ارث بهشون رسیده، گوئی به اریا رسیده....
و رسیدند. بچه ها در محوطه ویلا پخش شدند. فضای گسترده و طبیعی همه را شاد و بی پروا کرده بود.
- وای چقدر قشنگه!
- چه خونه ای!
- این چادرا چیه؟
- اینا مال ماست. اونایی که دلشون می خواد توی هوای آزاد بخوابند!
آریا از هیچ چیز دریغ نکرده بود. دلش می خواست تا آنجا که ممکن است به بچه ها خوش بگذرد.
وجود استاد سپهر در ویلا بعنوان سرپرست اردو پدر و مادر بچه ها را مطمئن کرده بود.براستی هم هیچکس کاری که خارج از شأن یک دانشجو باشد انجام نداد. هر کدام از بچه ها با چند تایی طرح و تابلو به خانه برگشتند. تابلوهایی که بعضی شان چند بیتی از شعرهای استاد سپهر را در حاشیه داشتند. حاصل کار ارزشمند بود. واقعاً هم خوش گذشت. سه روزی که برای همه جزو خاطرات زیبای دوران تحصیل ثبت شد. مخصوصاً برای دو نفر: شیدا و مرتضی! و اینرا آریا وقتی فهیمد که چند روز بعد از اردو مرتضی به او سر زد. در خانه ی خودش بود که مرتضی وارد شد. با کلید خودش در را باز کرد. طبق معمول اول کمی شوخی کرد اما وقتی آریا با سینی چای از آشپزخانه برگشت، گفت:
- تو باورت می شه آریا؟
- چی رو؟
- اینکه... اینکه... یعنی میدونی، اینکه شیدا... شیدا به من....
آریا که مدتها بلند نخندیده بود، با صدای بلند به خنده افتاد:
- پس خیاط هم در کوزه افتاد! پس خود آقای مرتضی خان صادق هم بله؟ اما من فکر می کردم آخرش ژاله خانم تورت کنند،نه...
- دس وردار آریا. همه چیز که شوخی نیس!
- ا؟ چه عجب؟! یادشون رفته حضرت آقا که همه عالم و آدم رو به مسخره می گرفتن؟! حالا برای من صدا کلفت می کنند که همه چیز شوخی نیس! همیشه شعبون یه بارم رمضون! گوسفند از جوی پرید، دنبه ش رفت بالا، بزه گفت آی دیدم دیدم! گوسفنده گفت ما یه عمر می دیدیم و هیچی نمی گفتیم، حالا تو یه بار دیدی، دادت رفته به هوا؟! بله آقا....
مرتضی در حالیکه ادای انگشت حیرت گزیدن را در می آورد، گفت:
- نیگا؟! نیگا چه زبونی درآورده مرد شکست خورده ی ما؟!
- فقط می خواستم بدونی! خدارو شکر می کنم که مزه شو چشیدی!خب حالا دیگه شوخی بسه. قضیه چیه؟
- یعنی تو متوجه ی هیچ چی نشدی؟
مرتضی فکر می کرد آنچه در مغز او و شدا می گذشته، یا حرکاتی که گاه از یکی شان سر می زده و نشان می داده که به یکدیگر علاقه دارند، همه را متوجه کرده!
علاوه برآن آریا مدتها بود که دانشگاه نمی رفت تا ان دو را ببیند. تازه آریا بیشتر وقتها توی حال خودش بود.
- من آنقدر به سر خودم هست که...
- یعنی اصلاً...
- نه اصلاً ماوجه نشدم! برام تعریف کن چطوری شروع شد؟
مرتضی سرخ شد. سرش را پایین انداخت. انگار رویش نمی شد در صورت آریا نگاه کند. خجالت می کشید. او در یک خانواده ی سنتی بزرگ شده بود. پدرش عطاری داشت. حاج عباس صادق مردی بود که هیچوقت با بچه هایش بیش از حد لزوم صحبت نمی کرد. مادر مرتضی هم که همیشه مشغول انجام کاری بود.
- مگه کار خونه مهلت می ده؟ به زبون آسونه پنج تا بچه رو بزرگ کردن !
آریا دوباره پرسید:
- نمی خوای بگی؟ نکنه خجالت می کشی؟
مرتضی جواب داد:
- آره خجالت می کشم. می دونیف درسته که من و تو با هم دوستیم و خیلی هم صمیمی هستیم. اما تو هیچ چی از زندگی من نمی دونی. در صورتیکه من حتی شماره شناسنامه ی همسایه های شما را بلدم. آره جدی می گم. سیر تا پیاز زندگی شما را می دونم. زندگی شما بازه، اما زندگی من بسته است! شاید باور نکنی اما اولین باری که توی مدرشه شروع به شوخی و مسخره بازی کردم برای پوشاندن خجالتم بود! از همه چیز خجالت می کشیدم. برای همین به قول مادرم زدم به دنده ی بیعاری! اول از خنده شروع شد و بعد جوک گفتن و با بچه ها بی مزگی کردن و بعد من بزرگ شدم و این حالت کامل شد. بقولی تکامل پیدا کرد و من شدم یه آدم شوخ طبع! اما باور کن که توی دلم مثه روی لبام نیست! خنده ای که....
آریا احساس می کرد که موضوع حساس شده. مرتضی داشت برای او درد دل می کرد. برای اولین بار می خواست از زندگیش بگوید. باید سنگ صبور او می شد. کاری که تا حالا مرتضی برای او کرده بود. باید مثل یک سنگ می شد. سنگی صبور و ساکت! و همانطور هم شد! فقط گوش داد. باید جبران می کرد و مرتضی گفت و گفت و گفت....
- تو نمیدونی زندگی توی یه خونه شلوغ یعنی چه؟ تو تک بودی. نمی فهمی وقتی چند تا بچه باشید، برای به دست آوردن هر چیزی باید مبارزه کنی! تازه خدا نکنه که بچه ی کوچیک خونه باشی! چون اونوقت زور همه به تو می رسه! باز خدا را شکر، من وسطی بودم. از بزرگترا، زور می شنیدم و به کوچکترا زور می گفتم. از شر خوردن بگیر تا هر چیز دیگه! هنوزم که هنوزه پدرم یکبار همراه ما نخندیده! می دونی چی می گه؟ می گه:
- مرد نباید تو روی زن و بچه ش بخنده! پرو می شن!
حتی اگر یکوقتی، یک موردی پیش آمده که خیلی خنده دار بوده و نتونسته خودشو کنترل کنه، دستشو جلوی دهنش گرفته که خدای نکرده ما خنده شو نبینیم! صبح رفته دم مغازه و شب برگشته. عین برج زهرمار نشسته تا وقتی که موقع خواب شده و خوابیدیم. یک دلیل دیگه برای شوخیهای من، همین طبع حاج آقام بوده! برای مبارزه با اون ( سنان بن انس)...
آریا از کلمه (سنان بن انس) خنده اش گرفت اما آنقدر تحت تأثیر زندگی داخلی مرتضی قرار گرفته بود که این خنده هم مجال بروز نیافت. درغم این نوع زندگی کردن حل شد!
- آره پسر! زندگی کاسب جماعت با زندگی کارمندی و پول داری فرق داره! خصوص کاسب بازاری یا سنتی. چون نمیدونن چقدر درآمد دارند، کم خرج می کنند! بقاعده و با حساب و کتاب! برای همین هم وقتی آخر سال حساب می کنند و سودشان مشخص می شود، مقدار کمی از آن خرج شده و زیادش باقی می ماند. اما یک وقت فکر نکنی بعد خرجش می کنند، خیر می مونه، می غلته روی سرمایه اما بازهم خودشو نشون نمی ده! حاج آقا عباس صادق هنوز هونطوری است که ده سال قبل بوده! در صورتیکه من مطمئنم سرمایه عطاری، چند برابر شده، خسته ت نکنم، من یه همچین جایی بزرگ شدم. دور وبرم توی خونه همیشه شلوغ! یه لحظه نمی تونی با خودت تنها باشی! برای همین هم به نقاشی پناه بردم. اوائل با ذغال روی گچهای پایین دیوار حیاط عکس می کشیدم و پاک می کردم بعد با گچ نقاشی می کشیدم. هر جا که می شد و آهسته آهسته روی کاغذ طرح زدم. من اینجوری با نقاشی آشنا شدم! اما همیشه آرزوی یک زندگی خلوت رو داشتم. من اصلاً از تشکیل خانواده و این حرفا خوشم نمی اومد. فکر ازدواج رو که می کردم، خونه خودمون یادم می اومد و از هر چی زنه سیر می شدم! تا اینکه اومدم دانشگاه و با تو آشنا شدم و با بقیه بچه ها....
- اما هیچوقت نشون ندادی که....
- درسته، همیشه همینطور بوده. فکر می کنی راجع به ماشین تو که گاهی دستم بوده، چی گفتم؟
- یادمه گفتی که می گی من اونو قسطی برای آموزشگاه خریده ام وگاهی یک ساعتی برای کارهای آموزشگاه بهت قرضی می دم.
- این درست اما فقط همین تنها که کافی نبود حاج آقا می پرسید چه لزمی داشت؟ پول بنزینشو از کجا می دی؟ این بود که همون حرفا رو زدم به اضافه ی اینکه قراره باهاش مسافرکشی کنم! و در ضمن تاکسی تلفنی هم کار کنم! نصف و نصف، با تو یعنی!
- جدی می گی؟
- آره که جدی می گم! اگه اینارو نمی گفتم همون بار اول می گفت برو ماشینو پسشون بده. در صورتیکه حاج آقا داره! بیشتر از اینها هم داره! می تونست بهترین ماشین را بخره! نخرید! نخرید و نمی خرد! درصورتیکه نمیدونی همین ماشین تو که گاهی یه روز ازت می گرفتم چقدر دل خواهر برادرهامو شاد کرد؟! مادرموکه دیگه نگو! هفته ای یکبار زیارت اموات روی شاخش بود! ویا چه دعاهایی؟! چه دل شادی؟! راستی که چقدر با این ماشین خریدنت مادرمو خوشحال کردی! هر هفته بردمش سر قبر پدر ومادرش. بگذریم، همه اینها باعث می شد که من هیچوقت به زن فکر نکنم! حتی تا چند وقت پیش!
- جدی می گی؟
مرتضی با لحنی نیمه شوخی نیمه جدی گفت:
- تو هم که همش می گی: جدی می گی، جدی می گی.
- عذر می خوام.
- نمیخواد. شوخی کردم. خلاصه گذشت تا قضیه غزل و شیدا پیش اومد. یعنی بینشون شکر آب شد. و غزل گذاشت و رفت. شیدا هم باندشون رو دیگه شکسته بود، ول کرد و اومد طرف ما. اوائل فقط صحبت شماها بود. تو و غزل. اما آهسته آهسته احساس می کردم وقتی شیدا حرف می زنه، من یه جوریم می شه! یعنی وقتی می دیدمش دلم می لرزید و دیگه....
- اوهوم! دیگه کار تموم شد! عاشق شدی؟
- نه اصلاً فکرشم نمی کردم! فقط می دیدم که وقتی اون حرف می زنه، تمام وجودم مشتاق شنیدنه! دلم می خواست فقط اون حرف بزنه و من گوش کنم! با نگام می خواستم تموم حرکاتشو بخورم! دیگه زندگیم مثه قبل خالی نبود! بجاش پر از دلهره شده بود! نمی فهمیدم چرا؟ دیگه مثل قبل خواب راحت نداشتم! شبها همینطوری از خواب می پریدم.
- می فهمم.
- اا تو چت شده مرد؟ آریا، آریا....
آریا دست خودش نبود. حرفهای مرتضی او را به جائی کشاند که با آمدن مرتضی لحظه ای از آن خارج شده بود! و آن حال فقط با یاد غزل بود! آریا در تمام لحظه ها او را می دید. تمام صحنه هایی که در چند سال گذشته دیده بود و غزل در آن جا داشت: از روز اولی که غزل را دیده بود، تا آخرین بار، حتی کوچکترین حرکت او را حفظ بود! می دانست که فلان روز، غزل فلان جمله را می گفت و فلان حرکت را می کرد....
آریا در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، در جواب مرتضی گفت:
- میدونی دست خودم نیست! هر اسمی منو یاد غزل می اندازه! شیدا که دیگه جای خودشو داره. برای من وجود او یعنی وجود غزل! شیدا بزرگترین یادآور غزله! تازه این حرفای تو، خودمنو به یادم می آره....
- اما تو اشتباه می کردی! تو همش می گفتی نه! تو منکر دوست داشتن بودی!
- میدونم، میدونم که چه اشتباهی کردم! با خودم که بودم، غزل را می پرستیدم!اما باش ماها، مخصوصاً وقتی که غزل هم حضور داشت، دست خودم نبود. یه طور دیگه می شدم. خدایا منو ببخش. منو ببخش.
- خب دیگه، کاریه که شده! یعنی کار از کار گذشته! دیگه خودتو سرزنش نکن!
- منو ببخش که وسط حرفای تو... خب، ادامه بده.
مرتضی از جا بلند شد. به طرف پنجره رفت. همینطور که بیرون را نگاه می کرد گفت:
- خب دیگه، می فهمیدم که دوستش دارم و فکر می کردم من کوچکتر از اون هستم که شیدا به من علاقه پیدا کنه! تا اینکه...
آریا با عجله پرسید:
- تا اینکه چی؟
- تا اینکه توی این اردو... روز دوم که نشسته بودیم... غروب بود، کنار دریا آتیش درست کرده بودیم. من و ژاله دوتایی آتش روشن کردیم. عکس شعله ها به روی آب دریا دیدنی بود. داشتم به آب نگاه می کردم که حس کردم یک نفر کنار من ایستاده....
- شیدا بود؟
- آره، قبل از اینکه حرف بزنه، حس کردم اونه! حتی حس کردم چه جوری داره نیگام می کنه! برگشتم و با تته پته گفتم:
- سلام.
گفت:
- سلام. داری به آب نگاه می کنی؟
- به آب و آتش. عکس آتش ها رو توی آب می بینی؟
- پس آب و آتش به هم آمیخته شد؟! آره زیباست! اما آب آتش رو خاموش می کنه! آتش هم می تونه آب رو بسوزونه؟
- من که نمی فهمم تو چی می گی!
کنارم نشست و گفت:
- تو چه احساسی داری؟
- به چی؟
- نمی دونم، خودت بگو، باید بفهمی!
فهمیدم! فهمیدم که می خواد به من اجازه حرف زدن بدهد. نگاهش به من جرأت می داد. بدون مکث گفتم:
- منظورت احساسم نسبت به توست؟
سرش را به علامت موافقت تکان داد و باز مشتاقانه نگاهم کرد. پرسیدم:
- جوابش را می خواهی؟
دوباره با سر جواب مثبت داد. منهم دل به دریا زدم و گفتم:
- عشق!
- عشق!
آریا جان انگار آتش گرفت. صورتش سرخ سرخ شد و پرسید:
- میخواهی نظر من را هم بدانی؟
گفتم: اوهوم.
گفت:
- سخته گفتنش. برای یک دختر سخته! اصلاً از اولش هم سخت بود، از همون لحظه ای که ازت پرسیدم تو چه احساسی داری؟ سخت بود. اما من شروع کردم و می خواهم تا آخر برم. میدونی سرنوشت آریا و غزل جلوی چشمامه و منو می ترسونه! من طاقتشو ندارم، نه من نمی تونم! بخدا نمی توتنم!
و دیگه نمی تونست جلوی گریه شو بگیره. اصلاً متوجه نبودیم که ژاله کنار آتیش پشت سرما نشسته، همینطور که گریه می کرد، ادامه داد:
- آره نمی تونم! من تحمل شکست رو ندارم! من هم... منهم...
- تو چی؟
- دوستت دارم!
هنوز حرفش رو تموم نکرده بود که بلند شد و دوید. فرار کرد و منو بهت زده برجا گذاشت.
صدای ژاله رو شنیدم که گفت:
- خوشبخت باشین. بهتون تبریک می گم.
میدونی آریا ژاله داشت گریه می کرد. با بغض حرف می زد. من نمیدونم آیا ژاله به من احساسی داشت یا به دلیل دیگری گریه می کرد. هر چه بود، بغض گلویش را گرفته بود.
- میخوام اولین نفری باشم که بهتون تبریک می گه.
اینو گفت ورفت. من کنار آتیش و دریا باقی موندم. نمیدونی آریا چه حالی دارم! از اون لحظه به بعد انگار روی آتیشم!
- پس اجازه بده منهم دومین نفری باشم که بهت تبریک می گم.
مرتضی با حالی که معلوم نبود خوش است یا نا خوش، گفت:
- نمیدونم چی بگم آریا جان! منو ببخش! باید تنها باشم، اجازه بده برم. باید برم خونه. نمیدونم چی می شه؟! خدا بخیر بگذرونه!
آریا تعجب کرد. نمی فهمید چرا مرتضی از آخر و عاقبت کار می ترسد، اما چند روز بعد فهمید که ترس مرتضی بی جهت نبوده! آنروز هر دوشان با هم آمدند سراغ آریا، بجای آنکه مرتضی در را با کلید باز کند زنگ زد، پیش از آن تلفن کرده و گفته بود،که می آیند و آمدند.
- سلام آقا مرتضای گل، سلام شیدا خانم، تبریک می گم....
- ممنون.
شیدا گفت ممنون و نشست، اما آریا احساس کرد هردوشان گرفته هستند. مرتضی شروع کرد، یعنی نگذاشت حتی چند لحظه بگذرد. یا آریا سؤالی بکند، بدون مقدمه گفت:
- اونا مخالفن! حاج آقا و حاج خانم هر دوتا شون با هم!
- یعنی چی؟ مگه می شه؟آخه چرا؟
- هیچی می گن لقمه ی ما نیست، می گن ما باید با وصله ی تنمون وصلت کنیم...
- خب مگه شیدا وصله ی تنشون نیست؟
آریا این جمله را با طعنه به زبان آورده بود،اما مرتضی بی توجه به طعنه ی پنهان در لحن آریا جواب داد:
- نخیر نیست! مادرم از یه طرف و حاج آقا از طرف دیگر.
- ببینم می شه از اولش بگی؟
آریا بعد از آنکه اینرا گفت رو به شیدا کرد و ادامه داد:
- منو ببخش شیدا جان که بدون پذیرایی و....
- این چه حرفیه؟ ما که با هم رودرواسی نداریم....
- خب پس اگه ممکنه... ببین آشپزخانه اونطرفه... پس تو از همه مون پذیرایی کن، یه جایی بذار که همگی...
- بچشم!
شیدا راهی آشپزخانه شد و آریا با صدائی آهسته رو به مرتضی گفت:
- نمی خواستم اینجا باشه و نظرات اونارو راجع به خودش بشنوه!
- خوب کاری کردی، منکه اصلاً متوجه ی این چیزا نیستم!
- خب؟
- هیچی، اونروز که از پیش تو رفتم تصمیم گرفتم کار را تمام کنم. شب که حاج آقا اومدن خونه بهشون گفتم، به هر دوشون و هر دو با هم تعجب کردند. انگار از قبل برنامه ریزی کرده بودند. مادرم که از حاج آقا ساده تر است دستشان را رو کرد، گفت:
- مثه اینکه همه چی عوض شدهف از قدیم قرار بود پدر و مادر برای دومادی پسرشون دست بجنبونن، ما هم بیکار ننشستیم. من و حاج اقا دختر حاجی دواساز رو زیر سر گذاشتیم، ماشاالله هم خوش برو روست، هم پاک و پاکیزه. خونواده دار، خلاصه همه چی تموم، خودم دیدم و پسندیدم، حاج آقا هم با حاج آقا دواساز حرفایی زده، یعنی یه کارائی کرده، اونوقت حالا تو یه کاره اومدی که...
دیدم اگر سست بجنبم جشن تولد بچه مم می گیرن، این بود که پریدم وسط حرف مادرم که:
- این حرفا چیه مادر؟ دیگه ته دهات هم از این کارا نمی کننن، چه برسه به مغز پایتخت! من خودم اونقدر می فهمم که چه کسی رو برای زندگی آینده م انتخاب کنم!
خلاصه بعد از دو روز قهر و آشتی و کلی حرف و حدیث، حاج آقا و مادرم قبول کردند، به شرطی که شیدا در امتحان اونها قبول بشه...
آریا حرف مرتضی را برید و با تعجب گفت:
- امتحان؟!
- بله امتحان، شوخی نمی کنم! مادرم گفت باید شیدا رو ببینه، اما وقتی خواستم قرار بذارم معلوم شد منظورش اینجوری دیدن نیست!
- می خواستن تمام ذرات وجود بنده رو ببینن!
شیدا که پهلوی آن دو ایتستاده بود، اینرا گفت و نشست، مرتضی هم با ناراحتی ادامه داد:
- بله منظور مادرم دیدن شیدا توی حموم بود! فکر می کردم شیدا موافقت نمی کنه، اما قبول کرد. قرار گذاشتیم توی حموم محله مون، حموم گذر اوس ابراهیم، توی نمره. بالاخره دردسرت ندم....
شیدا با ناراحتی پرید وسط حرف مرتضی:
- یه وقت دیدم در نمره ی خصوصی حمام باز شد و دونفر وارد شدند، البته من منتظر مادر مرتضی بودم، اما حالا با دو تا زن پا به سن روبرو می شدم که یکی شون خیلی وقیح به آدم نیگا می کرد، فوری فهمیدم که اون خانم مادر مرتضی هستند و این خانم دلاله ی محله شون، باور کن آریا...
شیدا به گریه افتاد، اما نمی خواست ساکت شود، می خواست بگوید و گفت، البته با گریه:
- اول عذرخواهی کردن که ببخشم اشتباهی اومدن، دلم می خواست بگم این چه نمایشی است؟ اما به روی خودم نیاوردم...
آریا می دید که مرتضی عصبی و ناراحت است، شنیدن این حرفها ناراحتش می کرد، داشت خون خونش را می خورد، اما ساکت نشسته بود...
- خلاصه یکوقت متوجه شدم که فقط اندازه روده ی کوچک و بزرگم را نپرسیده اند و نمیدانم تعداد موهایم را نشمرده اند که با ناراحتی گفتم عذر می خوانم خانمها اگه اجازه بدین من باید از خدمت مرخص بشم. در حمام را بستم و لباس پوشیدم و آمدم بیرون.
مرتضی حرف شیدا را پی گرفت:
- این از ماردم، پدرم هم معلوم شد هزار نفر را بسیج کرده که راجع به جد و آباد شیدا تحقیق کنند. میدونی که پدر شیدا در یک شرکت تجارتی کار می کند، شیدا می گفت روز بعد که پدرش می آید خانه... اصلاً خودت بگو شیدا! بگو....
- هیچی فردای اونروز، عصر پدرم اومد خونه مثه برج زهرمار، همه مون تعجب کرده بودیم! پدر هیچ وقت اینطوری نبود، می خواستیم بدانیم چه اتفاقی افتاده که پدر منفجر شد:
- هیچ معلوم هست تو دختر چه کار کردی که اینهمه آدم فرستادی سراغ من؟ من که نمی دانستم قضیه چیه، پرسیدم:
- چه کاری؟
و پدر جواب داد:
- هیچی امروز رفتم شرکت از رئیس ادره گرفته تا آبدارچی اداره پرسیدن چه اتفاقی افتاده آقای قاسمی؟ میخواین جائی استخدام بشین؟ وام بگیرین؟دختر زن بدین؟ پسر شوهر بدین؟ می خواین وکیل بشین، وزیر بشین.... و وقتی پرسیدم برای چی، گفتند از روز گذشته یک عده در مورد شما تحقیق می کنند، از زندگی نامه ده نسل قبل شما تا زندگی دختر خاله ی پسر عمه تان را دارند می پرسند، خلاصه توسط آبدارچی تحقیق شد، ته و توی قضیه که درآمد معلوم شد دختر بنده قرار است توسط یک آقازاده ی به اسم پسر حاجی عطار خواستگار بشوند!
پدر آنقدر عصبی بود که نمی شد با او حرف زد، مادرم هم عصبانی بود که چرا من چیزی به او نگفته ام و هر چی می گفتم خبری نبوده که به او بگویم، باور نمی کرد، خلاصه...
مرتضی با عصبانیت حرف شیدا را قطع کرد:
- همه اینها یک طرف، نتیجه شان هم یک طرف! حاج آقا و حاج خانم نتیجه گیری کرده اند که خیر اینها وصله ی تن مانیستند، دور این دختر را خیط بکش، باورت می شه آریا؟ به همین راحتی راجع به زندگی دونفر تصمصم می گیرند!
- آخه چرا؟
- باید از خودشون پرسید، مهم اینه که مخالفن!! با ازدواج ما مخالفند...
آریا واقعاً باور نمی کرد که در این زمانه هنوز چنین فکرهایی وجود داشته باشد، با ناراحتی از شیدا پرسید:
- خونواده ی شما چی؟
- پدر و مادر من منطقی هستند، اونها با مرتضی مشکلی ندارند. بعد از آنکه عصبانیت در خانه تمام شد از سیر تا پیاز فضیه را گفتم. والا اولش سیر خندیدند، اما موافق بودند. یعنی حرفی نداشتند.
- بنظر تو چیکار کنیم؟
سؤال مرتضی در فضا رها شد، هیچ جوابی به این سؤال داده نشد. آریا سرش را زیر انداخت، نمیدانست به سؤال دوستش چه جوابی بدهد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:18 توسط 之дђяд
|